اندر باب وبلاگ نویسی
سه شنبه, 28 آگوست at 10:38 | In دستهبندی نشده | Leave a Comment” اصولا وبلاگ ها به دو نوع تقسیم میشوند. در نوع اول، از نویسنده یک تصویر ساخته میشود. تصویری تام و تمام. طبیعی است که گاه این تصویر هیچ ارتباطی با تصویر واقعیشان نداشته باشد. اما این تصویر آنقدر برای خواننده شکل گرفته که عکس العمل ها و موضعگیریهای احتمالی نویسنده را در قبال جریانات جهان، می تواند حدس بزند.نوع دوم، وبلاگ هایی هستند که خودآگاه یا ناخودآگاه – و عمدتا ناخودآگاه – از ساختهشدن این تصویر گریزان هستند. نمیگذارند برای خودتان نویسنده را تصور کنید.
در نوع دوم کم پیش میآید که خوانندگانی فراتر از رفقا و آشنایان دنیای واقعی داشته باشند. وبلاگهای پربیننده را اگر بررسی کنیم، عموما شمایل پرداختشدهای از نویسندهشان دارند.”
این مطلب رو از وبلاگ سر هرمس مارانا نقل کردم. راستش، با کلیت مطلب موافقم ولی میخوام یه جزئییاتی رو اضافه کنم.
اون تصویر ساختگی که از نویسنده تو ذهن خواننده ترسیم میشه، اولا به مرور زمان و ثانیا در ابتدا به صورت ناخودآگاه و از اون به بعد به صورت خودآگاه صورت میگیره. به این ترتیب که نویسنده در اول کار از هر چیز و از هر کسی مطلب مینویسه و چون هنوز نزد خواننده وجهه و شهرتی نداره آزادانه هر اظهار نظری میکنه. ولی بعد از مدتی پراکنده نویسی، با مشاهده نظرات دیگران و آمار وبلاگ متوجه میشه که چه جور پست هایی به مزاق خواننده بیشتر خوش میاد. از اینجاست که شخصیت مجازی نویسنده شکل میگیره و به صورت آگاهانه اون چیزی رو مینویسه که دیگران ازش انتظار دارن بنویسه! پس در واقع به همون اندازه که نویسنده در تشکیل این تصویر ذهنی موثره، خواننده ها هم در نشان دادن راه به نویسنده موثرن.
و اما در نوع دوم وبلاگ نویسی، با نظرات ایشون موافقم و باید عرض کنم که در این حالت هم اگر نویسنده به صورت خودآگاه نخواد که تصویر ذهنی از خودش به خواننده بده، چنین فردی اصلا به خواننده احتیاجی نداره و برای دل خودش مینویسه.
در این حالت نویسنده بدون تکلف و اجبار بیرونی، اون چیزی رو مینویسه که از دلش برمیاد. و معمولا هم بیشتر به دل میشینه…
پی نوشت: من سعی دارم که که جزء حالت اخیر باشم. هر چند که تا حالا چندان موفق نبودم.
قهرمان
شنبه, 25 آگوست at 13:04 | In دستهبندی نشده | Leave a Comment
چه خوش آن قهرمان، که هم احمد بود و هم شاه و هم مسعود…
“ما برای آزادی می رزمیم. برای من زیستن در زیر چتر بردگی، پست ترین نوع زندگی است. برای حیات مادی همه چیز می توان داشت: آب، نان و مسکن، ولی اگر آزادی ما برباد رفت، اگر غرور ملی ما درهم شکسته شد و اگر استقلال ما نابود گشت، در آن صورت این زندگی برای ما کوچکترین لذت و ارزشی نخواهد داشت“.
دیوونه
پنجشنبه, 23 آگوست at 20:36 | In دستهبندی نشده | Leave a Commentامروز می خوام تصورم رو از نظرات یه بازدیدکننده فرضی از وبلاگم بنویسم:
یه بچه سوسول دیگه! واقعا دیگه حالم به هم می خوره از این وبلاگ های تکراری و بدون محتوایی که هر روز از اینور اونور سر در میارن.
شده روش جدید جلب توجه و ارضاع عقده های روانی. یارو از دوست دخترش قهر کرده، میاد اینجا حرفای قشنگ صد من یه غاز میزنه شاید بتونه یه مخ جدید بزنه. کی تا حالا از این حرفا به جایی رسیده که تو دومیش باشی؟
جالب اینجاست که عکس و اسم و ایمیل و حتی تاریخ تولدشو هم گذاشته تو وبلاگش. خوب یه دفه میومدی شماره موبایلتو میزاشتی خیال همه رو راحت میکردی.
رفته وبلاگشم تو یه سایت خارجی گرفته و با عکس اون آدمک متفکر و لینک دادن به سایت های درست حسابی، دیگه کلکسیون کلاس گذاشتنش کامل شده.
آخه آدم ناحسابی! اینم شد کار!؟ اگه دوست دختر میخوای بیا خودم برات پیدا میکنم، اگر هم کمبود محبت و عقده جلب توجه داری که بهت توصیه میکنم برو پیش روان شناس، چرا خودتو اذیت میکنی.
این ره که تو می روی …
پی نوشت: آرزو داشتم یکی پیدا میشد واقعا این حرفارو بهم میزد.
پی نوشت: من از بحث کردن خوشم میاد ولی نه وقتی که موضوع بحث خودم باشم. بنابراین هر چند که برای بیشتر کارهام و از جمله ساختن این وبلاگ دلایل لازم و کافی دارم، ولی میلی به بیان اونها ندارم.(I don’t care)
فاصله
سه شنبه, 21 آگوست at 23:33 | In دستهبندی نشده | 1 Commentدو ترانه با مضمون آینه، هر کدوم از یک نسل. خودتون قضاوت کنید…!
می خوام از آینه ها دل بکنم، اما دل نمی زاره
راه بیفتم دل به دریا بزنم، اما دل نمی زاره
آینه حرفی برای من نداشت، غیر تکرار صدای بی کسی
آینه می خواست که باور بکنم، لحظه هام پر شده از دلواپسی
یه صدای آشنا تو گوش من، می گه آینه رو بشکن و برو
می گه تا کی میخوای عاشق بمونی؟ به کسی که بسته پرهای تو رو
راه بیفت غربت رو پشت سر بزار، کوله بار خستگی رو بر ندار
راه بیفت که جاده ها منتظرن، رو به شهر روشنی، رو به بهار
—————————————————————————————-
میبینم صورتمو تو آینه، با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟ اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم، چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم میگم که این صورتکه، میتونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم، هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده، میگه: این تویی، نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصهها، رنگ غربت تو تموم لحظهها
مونده روی صورتت تا بدونی، حالا امروز چی ازت مونده به جا!؟
آینه میگه: تو همونی که یه روز، میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونهت شده، داری بیصدا تو قلبت میمیری
میشکنم آینه رو تا دوباره، نخواد از گذشتهها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تيکه میشه، اما باز تو هر تيکهش عکس منه
عکسا با دهنکجی بهم میگن: چشم امید و ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنهگی میدن تمومشون…
آتش خاموش
یکشنبه, 19 آگوست at 22:14 | In دستهبندی نشده | 2 Commentsاگر لشکریان نیرومند آرایش جنگی به خود بگیرند و دشت و صحرا را به لرزه درآورند و شعله آتش آنان سر به آسمان کشد و زمین همچون مس سرخ گردد و صدای پای مردان فضای جهان را پر کند و کوهها را به لرزه درآورد و این کوههای لرزان آن صداها را تا ستارگان برسانند …و با این همه، در بالای کوهی نقطه ای باشد که کسی از آن به این دشت بنگرد، آن فوج عظیم جوشان در نظر او ساکن و خاموش خواهد آمد و مانند لکه ای بر آن دشت دیده خواهد شد …
* قطعه ای از لوکرتیوس که از کتاب “لذات فلسفه” استخراج کردم.
نیومدی هم…
جمعه, 17 آگوست at 22:48 | In دستهبندی نشده | 1 Commentچیه؟ چرا اینقدر عجله داری؟ مگه خیال کردی اینجا چه خبره؟!
فکر نکن اگه از میون چند میلیون، فقط تو انتخاب شدی دیگه خیلی کارت درسته. نه… این خبرا نیست. اگه گشاد بازی بیش از حد طبیعت نبود الان به اون چند میلیون هم احتیاجی نبود و تو اینقدر از شانسی که آوردی مغرور نمیشدی.
مطمئن نباش که تو باقی زندگی هم اینقدر خوش شانس می مونی. این دنیایی که من می بینم خیلی بی رحم تر از اینه که بخواد به امثال تو فکر کنه.
خلاصه بگم، اینجا هیچ چیز خوبی منتظرت نیست و هیچ کسی برات فرش قرمز پهن نکرده تا تو تشریف فرما بشی!
خداییش باید دیوونه باشی که از اون دنیایی که نه سختی توش هست و نه مسئولیتی دل بکنی و بیای ایجا که مثل من از صبح تا شب جون بکنی برای اینکه زنده بمونی (تا بیشتر جون بکنی).
شاید الان نتونی آدمای اطرافتو ببینی، ولی عوضش در امانی از گزند همون اطرافیا، که واسه دیدنشون لحظه شماری می کنی.
همون جا بمون و با خیال راحت زندگیتو بکن. نذار با اومدنت همه تصورات قشنگ و فانتزی که از اینجا داری دود بشه.
غلط کرده هر کی گفته جات خالیه، هیچم جات خالی نیست. خودمون هم زیادی هستیم.
اگه می خوای هم خودتو راحت کنی و هم ما رو، یه چیزی گیر بیار و اون لوله لعنتی رو قطع کن. اولش درد داره، ولی راحت میشی… حس معلق بودن… و نبودن…
* از یادداشت های من برای یک جنین 2 ماهه
بدرود
چهارشنبه, 15 آگوست at 22:02 | In دستهبندی نشده | 2 Comments«سلیا، همه اش تقصیر توست. سرانجام جسد متورم مرا در استخر پیدا می کنی. بدرود. امبرتو»
او یادداشت در مشت و با گام های متزلزل بیرون دوید، مرا دید، شناور با چهره ای درون آب، چون مگسی غول پیکر که در ژله غرق شده باشد.
وقتی برای نجات من خود را به آب انداخت و به یادآورد بلد نیست شنا کند، از آب بیرون آمدم.
تام فورد
مرثیه ای برای یک رویا II
دوشنبه, 13 آگوست at 11:02 | In دستهبندی نشده | Leave a Commentاز شکل گیری علایقم تو زمینه های مطالعاتی، موسیقی و سینما گفتم. حالا درباره مسائل کمی شخصی تر شرح میدم:
تو این مدت به شدت درونگرا شدم. و تنهایی رو ترجیح دادم، تا حد ممکن ساکت بودم و بیشتر شنونده بودم. توی جمع ها کمتر ظاهر میشدم و حتی توی خونه هم توی اتاقم بودم و با کسی حرف نمی زدم. (متوجه تناقض شدین؟… من این همه تلاش میکردم تا از همه چیز سر در بیارم تا بتونم تو هر بحثی و هر جمعی شرکت کنم و علمم رو به رخ دیگران بکشم، ولی حالا از همه فراری شده بودم!)
تنها چیزی که شاید تو این مدت تغییر نکرد تیپ ظاهری من بود. من همچنان اهمیتی به ظاهر نمیدادم و مثل دوران دبیرستان با موهای همیشه کوتاه، شلوار جین، پیراهن روی شلوار و کتانی بیرون میرفتم و هیچ تیپ دیگه یی نداشتم.
خدا رو شکر دنبال هیچ گونه سیگار، مشروبات و… نرفتم و به همون فنجان قهوه و ژست کافه نشینی اکتفا کردم.
با جنس مخالف هم تقریباً هیچ رابطه ای نداشتم و کاملاً از اونها دوری می کردم. البته این دوری کردن از جنس ترس نبود، به علت توهمات احمقانه ای بود که از نیچه و فلسفه مرد گراش به ارث برده بودم.
*****
و این بود داستان تحقق یافتن ظاهری رویا های بلند پروازانه من.
تو این مدت برای خودم نقاب های متعدد اجتماعی و حتی شخصی درست کرده بودم و اونقدر تو نقشم فرو رفته بودم که حتی الان هم به سختی حاضرم که اشتباهم رو در انتخاب هدف بپذیرم.
حتی نمی خوام بدونم که واقعاً اینا علایق من بودن و با ذات من سازگار بودن یا فقط ساختگی و حاصل تلقین بودن.
همینقدر می دونم که چند وقتیه رسیدم ته خط… دیگه فیلم بسه!
من از هر موضوعی دنبال یه فهم مقطعی و تظاهر همیشگی بودم. رویاهای بی حد و حصار برای تبدیل شدن به یه اقیانوس کم عمق از همه جور مفاهیم.
رک بگم، من روشن فکر نشدم! حتی خاص هم نشدم….
فقط از خودم فرار کردم و اونقدر خودمو به رویاها مشغول کردم که واقعیت کنار رفت و دنیای من شد مثل همون دنیای راسل کرو تو فیلم ذهن زیبا!
حالا این منم که می خوام زنده بمونم…
نمی خوام از همه عادت هام دست بکشم، فقط میخوام از این نقش نخ نما بیام بیرون.
دنباله همون علاقه ها و استعداد های ذاتیم رو میگیرم و با همون گستردگی دامنه و چه بسا با دامنه ای وسیع تر به روشنگری ادامه میدم، ولی اینبار نه با رویای تظاهر به روشنفکری و دانایی، بلکه با رویای تبدیل شدن به انسان کامل. نه برای دیگران، بلکه برای خودم.
نگو که هیچ امیدی نیست….
مرثیه ای برای یک رویا
یکشنبه, 12 آگوست at 10:42 | In دستهبندی نشده | 5 Commentsسال پر دردسر پیشدانشگاهی بود. مثل بقیه دوستام وقتی که از درس خوندن خسته میشدم، سعی می کردم به تصویر نه چندان روشنی که از آینده داشتم فکر کنم و یه جورایی تصمیماتی بگیرم برای بعد از رهایی.
نمی خواستم مثل بقیه، توی جمع از تصمیماتم حرف بزنم و بیشتر فکرهام تو تنهایی بود و قصد داشتم که آیندهای واضح رو برا خودم ترسیم کنم.
در مورد افکار و تصمیماتم فقط ممکن بود با یه نفر حرف بزنم و اون کسی جز دوست قدیمیم، صالح نبود (هنوز هم بهترین دوستمه و شاید یه روزی در مورد این وبلاگ هم بهش بگم). اون سال آخر با ما نبود آخه به تجربی تغیر رشته داده بود.
یه روز تو اتوبوس از تصمیماتم بهش گفتم، و اینکه میخوام یه آدم خاص بشم، یه جور بچه فیلسوف، یا روشنفکر. فارغ از اینکه چه رشته ای قبول بشم.
انتظار داشتم به رویاهای کودکانه من بخنده، ولی صالح اون روز به من نخندید.(شاید تو دلش به حالم گریه کرده)
گذشت و گذشت تا اینکه سد کنکور هم شکست (و با خودش من رو هم شکوند)
ومن روشنفکر (نما) شدم…
خیلی سریع شروع کردم به شکل دادن رویاهام، و علاقه هام رو هم مطابق اونها قالب ریزی کردن! بعضی از این قالبهارو به خلاصه شرح میدم:
با کتاب خوندن شروع کردم، باید یه کم مطالعه می کرم. هر کتابی لازم بود میخریدم یا از کتابخونه میگرفتم. از ادبیات جهان چند تا رمان مشهور و از ادبیات ایران بیشتر دنبال شعر معاصر رفتم. از فلسفه هم چند تا کتاب مقدماتی فلسفه غرب و تاریخ فلسفه خوندم که راه بیفتم و بعد هم یه مقدار فلسفه شرقی-اسلامی. در روانشناسی از حول مباحث اولیه روان کاوی و خودشناسی فراتر نرفتم و ماهنامه روان شناسی جامعه رو تا قبل از توقیف میخوندم. به سیاست و جامعه شناسی هم نوکی زدم و با مکاتب سیاسی، انقلاب ها، جنگ ها و برخی چهره ها آشنا شدم.(مدتی شیفته چه گوارا و مالکوم ایکس بودم). پا به حوزه عرفان هم گذاشتم و بعد از توقف طولانی روی نوع نامرغوب وارداتی (پائولو کوئلیو، کریشنا مورتی، جبران خلیل جبران و…) مقداری هم با عرفان اسلامی آشنا شدم.
نوبت به علاقه با کلاس بعدی، یعنی موسیقی رسید.(همزمان با سیر مطالعاتی)
شروع کردم به جمع آوری آرشیو نسبتاً بزرگی از همه نوع موسیقی. اوایل فقط با نوع بی کلام و instrumental و به خصوص با موسیقی کلاسیک حال کردم. ولی شرط خاص بودن حکم میکرد که انواع بیشتری رو گوش بدم. بنابراین شناخت خوانندهها رو با چند تا ایرانی و بیشتر خارجی ها شروع کردم. در موسیقی غربی با ذائقه ماجراجویی که داشتم، تقریباً همه سبک ها رو گوش دادم.(به غیر از موسیقی جلف Hip Hop، آهنگهای با ریتم تند، تکنو، رپ و متال). تا اینکه به ثبات نسبی رسیدم و کار چند گروه و خواننده خاص رو بیشتر دنبال کردم.
البته مدتی هم نوازنگی رو امتحان کردم و Harmonica (ساز دهنی) رو تا حدی یاد گرفتم. ولی
خیلی جذبم نکرد.
حالا نوبت به سینماو فیلم رسیده بود. با سینما4 و فیلم های بی کیفیتmp4 شروع کردم. تا اینکه زمانه DVD فرارسید و من هم لیست بلند بالایی از بهترین فیلم های تاریخ و روز رو تهیه کردم. سلیقه سینماییم هم طبق معمول باید خاص می بود، بنابراین فقط فیلم های هنری و اصطلاحاً معناگرا توجهم رو جذب کرد. درام های درون گرا و شخصی، فلسفی و گاهاً روان شناسانه رو چندین بار میدیدم و در عوض از فیلم های اکشن، دلهره آور، ترسناک و صرفاً گیشه ای متنفر بودم.
سینما رو فقط در حد فیلم دیدن دنبال نکردم، با بعضی از اصطلاحات این حرفه، نقد فیلم و صد البته با کارنامه بازیگری و کارگردانی مشاهیر این هنر باکلاس(!) هم آشنا شدم.
ادامه دارد…
[ این سایه منه!]
انتظار بیجا
جمعه, 10 آگوست at 17:21 | In دستهبندی نشده | 1 Commentمن از دنیا نتظار بزرگی ندارم، راضیم به یه زندگی آروم و ordinary و کمی خودم.
اما دنیا انتظار بیجا از من داره! اون از من یه آدم extra-ordinary می خواد… چیزی که برای من یه کابوسه.
منو دو دستی هل داده رو صفحه مار پله، حالا میگه جفت شش بیار!
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
