مناجات

جمعه, 28 سپتامبر at 21:31 | In دسته‌بندی نشده | Leave a Comment

ای خدا مرا از آنان قرار ده که چون او را ندا کنی تو را اجابت می کند و چون به او متوجه شوی از تجلی جلال و عظمتت مدهوش میگردد پس تو با او در باطن راز می گوئی و او به عیان به کار تو مشغول است …

بخشی از مناجات مرویه

چه رویاهایی که می آیند

سه شنبه, 25 سپتامبر at 20:09 | In دسته‌بندی نشده | 1 Comment

من خیلی با این شاهکار رافائل حال می کنم. مدتها کاغذ دیواری کامپیوتر و حتی موبایلم بود. نه فقط به خاطر ارزش هنری و زیبایی شناسی، بیشتر به علت حس غریب و نوستالژیکی که از یونان قدیم برام به تصویر میکشه.
عجب مردمی بودن این یونانیها! نمیخوام با یه ژست توخالی تمدن ایرانی رو نادیده بگیرم و از یونانیها طرفداری بیجا بکنم. دیگه هر کسی که الفبای فلسفه رو مزمزه کرده باشه این مطلبو قبول داره که یونانیها تمدنی بسیار پیشرفته و البته جلوتر از زمان خودشون داشتند. قانون اساسی، شهردار، مجلس سنا و…
اما چیزی که منو خیلی به این مردم علاقه مند میکنه همون چیزیه که تو نقاشی مدرسه آتن رافائل به خوبی معلومه. انگار همه فیلسوفن و تمام مردم تشنه مفاهیم. از فلاسفه گرفته تا ریاضیدانها و دانشمندا همه یه جا جمع شدن.
اون دو نفر وسط ارسطو و افلاطون هستن که خیلی با وقار از وسط جمع عبور میکنن.
رویای من اینه که حتی برای یه لحظه میتونستم برم به این مدرسه. این تنها مدرسه اییه که من با جون و دل خواهم رفت. و تنها معلم هایی اونجا هستن که من از اونها خوشم خواهد اومد.دنیای فرزانگان بهترین اسمیه که من میتونم برا این مدرسه انتخاب کنم.

مگه چه اشکالی داره؟ خوب رویاست دیگه!

پی نوشت: تنها با گذشت یک هفته از نوشتن این مطلب با خوندن یه کتاب نظرم راجع به عامه مردم یونان عوض شد. اونها بیشتر مردمی خودخواه و جنگ طلب بودن و فرق زیادی با جامعه فلاسفه و دانشمندان همون روزگار داشتن. ولی کماکان آرزوی حضور تو اون مدرسه رو دارم.

غم

یکشنبه, 23 سپتامبر at 9:20 | In دسته‌بندی نشده | Leave a Comment

اینقدر حقیر شدی که فکر میکنی فقط خودت رنج میکشی. فکر میکنی داری یه تنه کوله بار غم و غصه عالمو رو دوشِت تحمل میکنی. همه درد های دنیا مال تو؟
نه عزیزم! این خبرا نیست…
همه ما غمگینیم. یادمه یه بنده خدایی میگفت، اگه میخوای غمگین ترین آدمها رو ببینی برو به یه جشن، مراسم شادی. آدما هر وقت دارن از ناراحتی و غصه منفجر میشن جشن میگیرن و پایکوبی میکنن. اما اونا غمگینن.
فکر نکن اگه میبینی اطرافت همه مشغول کارهای روزمره یا تفریح هستن، اونا غم و غصه ندارن و تو داری! خود تو رو هم کسی از بیرون ببینه متوجه درد درونت نمیشه، چون تو هم از بیرون مثل بقیه ای!
غم، یه هدیه الهیه. قدرشو بدون. چیزی نیست که بخوای باهاش فخر بفروشی!

آسمان بار امانت نتوانست کشید…

پول

پنجشنبه, 20 سپتامبر at 18:02 | In دسته‌بندی نشده | Leave a Comment

داشتم فکر میکردم که بعد از عشق، هیچ مفهومی متناقض تر از ثروت وجودنداره.
این چیه که میتونه تو رو خوشبخت کنه یا به ذلت بکشونتت.
میتونه باعث پیشرفتت باشه و یا باعث بشه مثل یه احمق درجا بزنی.
مینونه تو رو تا بالاترین درجه های آدمیت بالا ببره و یا تو پست ترین ذلت ها فرو ببره.
میتونه تو رو با بزرگترین و یا حقیر ترین آدما همنشین کنه.
میتونه…

خلاصه پول یه کاتالیزور خیلی قویه. شاید تنها کاتالیزوریه که تو هر فرآیندی به خوبی کار میکنه.
این تویی که نباید تو هر فرآیندی ازش استفاده کنی!

یاد حرفای Orson Welles تو فیلم Citizen Kane افتادم که میگفت:

You know, if I hadn’t been very rich, I might have been a really great man.

دوباره

دوشنبه, 17 سپتامبر at 22:38 | In دسته‌بندی نشده | 1 Comment

یادم باشد اگر دوباره دیدمت، حتماً بگویم که چه دیدنی میشوی از پشت اشکهایم…

* از تراوشات ذهن معیوب من برای یک غریبه آشنا

رسیدم…

شنبه, 15 سپتامبر at 21:34 | In دسته‌بندی نشده | 1 Comment

روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق خود در هتل ، متوجه مي شود که آن هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش ايميلي بزند.
نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اين که متوجه آن شود نامه فرستاده میشود .

در همین حین در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي، زني که تازه از مراسم خاکسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ کامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چک کند .
اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي کند و بر زمين مي افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد .

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

مي دونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي ، راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کسي به اين جا مي آد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه ، فردا مي بينمت .
اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه…

فقط گوش بده!

پنجشنبه, 13 سپتامبر at 20:37 | In دسته‌بندی نشده | 1 Comment

Your lips move, but I can’t hear what you’re saying…

اوایل چند بار ناخودآگاه دچار این حالت شدم و وقتی که باید به حرفای دوستم گوش میدادم، داشتم تو یه عالم دیگه سیر میکردم. اما کم کم به هنر آگاهانه نشنیدن دست پیدا کردم!
الان میتونم با قدرت تمام ذهنمو به هر جایی پرواز بدم، درست وقتی که تو صورتت زل زدم و همراه جملاتت سر تکون میدم! دیگه مجبور نیستم مغزمو به کسی اجاره بدم.(حتی شما دوست عزیز!)
نهایت کاری که بتونم برات انجام بدم اینه که گوشهامو در اختیارت بذارم تا هر چقدر میخوای از خودت و مشکلاتت حرف بزنی، ولی این انتظارو نداشته باش که به همه حرفات گوش بدم و نقشی بیشتر از یه شنونده رو برات بازی کنم.
در غیر اینصورت منم به نوعی گرفتار افکار تو میشم و مشکلات تو هم به من اضافه میشه. پس کی به خودم فکر کنم؟ کی به دردودل خودم گوش بدم؟
بهم حق بده!
من آدم خودخواهی نیستم، ولی دستگاهی برای رسیدگی به مشکلات دیگران هم نیستم. هر کسی باید توانایی روبرویی با مشکلاتشو شخصاً داشته باشه.
خوب البته روان شناسها و مشاورها به درد همین مواقع میخورن. من که مشاور نیستم!

شهر خاموش

سه شنبه, 11 سپتامبر at 22:17 | In دسته‌بندی نشده | 1 Comment

shahr.jpg

شهریست در خموشی و دیوارهای شهر
گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست

با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست

داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه
زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم

با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا
نشناخت کیستم! سپس از هم جدا شدیم

شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ
بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته

یخ بسته است، گربه سر ناودان کج
مردی به راه مرده و مردی گریخته

* شعر از نصرت رحمانی

قضی الامر

یکشنبه, 9 سپتامبر at 8:13 | In دسته‌بندی نشده | 4 Comments

این مطلبو از آرشیو وبلاگ قدیم یک دوست نقل میکنم. به نظرم نگاه فوق العاده زیباییه به مسأله ای بسیار زیباتر.

دستگاه خدا که از دستگاه حضرت یوسف کمتر نیست. یکی از همزندانهای یوسف خوابی جعل کرد و تعبیرش را از یوسف پرسید. وقتی یوسف تعبیر کرد آن زندانی گفت دروغ گفتم و خواب را از خودم ساخته بودم. یوسف گفت «قُضی الامر» یعنی کار از کار گذشت و آنچه گفتم واقع میشود. ما هم چند بار دروغی به خدا گفتیم دوستت داریم. بعد که ابتلائات وتبعات این دوستی ظاهر شد گفتیم خدایا دروغ گفتیم. خدا فرمود «قُضی الامر» یعنی کار از کار گذشت و به جمع دوستان ما ملحق شدی.

لیس کمثله شیئ

جمعه, 7 سپتامبر at 5:03 | In دسته‌بندی نشده | 2 Comments

اللهمّ بلّغنا رمضان

خدایا ما را به رمضان برسان…

یا رفیقَ مَن لا رفیقَ لَه

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی…

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.