عزت نفس
دوشنبه, 29 اکتبر at 9:38 | In دستهبندی نشده | 1 Commentاز اونجاییکه بنده استاد چشم پوشی کردن، نادیده گرفتن و بخشیدن سوتی ها، عیوب و نیات کثیف همه اطرافیان، اعم از آشنا و ناآشنا هستم. از همین جا اعلام میکنم که شما عزیزان در حضور بنده میتونید هر گهی که میخواین بخورین و من رو هم در ضیافتتون شریک کنید. البته از بابت من خیالتون راحت باشه، چرا که ذره ای ناراحت نمیشم و تضمین میکنم که شما هم دچار عذاب وجدان نشید.
انرژی منفی
شنبه, 27 اکتبر at 9:34 | In دستهبندی نشده | 1 Commentمدتها بود که همدیگرو ندیده بودیم. یه گوشه ای نشستیم و از کارایی که تو این مدت کردیم و نکردیم حرف زدیم. بعد از حرفای روزمره و البته کمی خاله زنک بازی، بحث کشیده شد به تصمیماتمون برای آینده. پیش دستی کرد و از من پرسید که برنامم برا چند سال آینده چیه.
میتونستم تعجبو تو نگاهش ببینم وقتی که فهمید من هیچی تو بساطم ندارم… هیچی. برای اینکه ناامیدش نکرده باشم یه مقدار از خزانه بیکران خزعبلاتم خرجش کردم و با ادویه خودپسندی، توهمات ذهنمو براش رو کردم. تا اینکه حیرتش به اوج رسید!
شدت انرژی منفی که ساتع میکردم بی طاقتش کرد تا حرف منو قطع کرد و ازم پرسید: تو با این شدت ناامیدی و افسردگی، تا حالا به خودکشی فکر کردی؟
من که جا خورده بودم بهش گفتم: احمق جون! درباره من چی فکر کردی؟! یه ضعیف بی ارادۀ رونده شده از همه جا و همه کس؟
نه آقا جون! اونی که میبینی از شدت افسردگی و دپرشن از همه دل میکنه و از زنده بودنش هم ناامید میشه، ذاتا آدم اجتماعی و متکی به اطرافیانش بوده که به علت شکست خوردن (و یا فقط احساس شکست) در ایجاد و یا حفظ این روابط مجبور به گوشه گیری از اجتماع میشه و به نوعی تعادل روحیشو از دست میده.
اما من در اوج تعادل ذهنی به سر میبرم(!) و هیچ وقت روحیۀ اجتماعی و اتکا به اطرافیان رو در خودم سراغ نداشتم که حالا بخوام از دستش بدم. بنابراین دلیلی برای نگرانی نیست!
خوب دوست من چیزی از حرفای من دستگیرش نشد و فقط تو دلش به حماقت من امتیاز میداد و البته که کلی به خودش امیدوار شده بود بنده خدا…
پی نوشت: یه جوری از متعادل بودنم حرف زدم که یکی منو ندیده باشه چه فکرایی میکنه!
گمشده در ترجمه
چهارشنبه, 24 اکتبر at 23:11 | In دستهبندی نشده | 2 Commentsدلم برای اون شخصیت داستانی میسوزه که مترجم نیازی بهش احساس نمیکنه و با کمال بیرحمی، تو ترجمه داستان حذفش میکنه
جلب تفاوت
جمعه, 19 اکتبر at 12:50 | In دستهبندی نشده | 6 Commentsبدون جلب توجه هم میشه متفاوت بود. نه؟!
مرا
چهارشنبه, 17 اکتبر at 21:42 | In دستهبندی نشده | Leave a Commentمن خود نمی روم دگری می برد مرا
نابرده باز سوی تو می آورد مرا
کالای زنده ام که به سودای ننگ و نام
این می فروشد آن دگری می خرد مرا
یک بار هم که گردنه امن و امان نبود
گرگی به گله می زند و می درد مرا
در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شکن برای چه می پرورد مرا ؟
عمری است پایمال غمم تا که زندگی
این بار زیر پای که می گسترد مرا
* حسین منزوی
تناسخ
شنبه, 13 اکتبر at 12:19 | In دستهبندی نشده | 3 Commentsاز اولین باری که از اعتقاد به تناسخ در بعضی از ادیان و مکاتب خوندم چند سالی میگذره، ولی تازه کشف کردم که واقعا عجب چیزیه این تناسخ!
از خلاقیتم در به گند کشیدن مسائل جدی فلسفی استفاده کردم و از این اعتقاد جالب هم یه سرگرمی ساختم، حتی سرگرم کننده تر از بَن بن بُن!
میخوام حدس بزنم صاحبان روح من قبل از من چه کسانی بودن. پنج نفر کافیه:
1- یه غار نشین بدبخت که قبل از آدم و حوا آفریده شده بود و زندگیشو میکرد، تا اینکه یه روز آدم از ترس اینکه تنها زن جهان از چنگش دربیاد از بالای کوه یه سنگ بزرگ رو هل داد پایین و اون مردو له کرد.(شایدم از این میترسید که اسم اون غارنشین نگون بخت به عنوان اولین آدم روی زمین ثبت بشه)
2- یکی از برده هایی که تو ساخت اهرام مصر نقش داشت و درست یک روز قبل از پایان عملیات بر اثر یک حادثه، زیر آخرین سنگ یک هرم له شد.
3- یکی از درباریان خسرو پرویز شاه ایران. یه روز که آقای شاه هوس شکار به سرش میزنه، این آقا و یک گروه چند نفره وظیفه داشتن با اسب دنبال پلنگ ها کنن تا حیوان بدبخت مجبور به عبور از جلوی شاه بشه و شاه مرده خور هم با جلال شاهانه به آسونی پلنگ رو صید کنه و با تکبر همه جا جار بزنه که ما پلنگ شکار کردیم. این مرد همون روز در اثر اشتباه شاه، مورد اثابت تیر کمون قرار گرفته و جای پلنگ شکار میشه
4- یه ریاضی دان زپرتی که تو دوران رنسانس و حاکمیت کلیسا در اروپا زندگی میکرده. یه روز عقده حقارت این فرد گل میکنه و به سرش میزنه تا همه جا اعلام کنه، زمین و خورشید تو یه مدار هستند و هر کدوم نوبتی به دور اون یکی میچرخه. به جرم مخالفت با کلیسا این مرد هم با گیوتین اعدام میشه.
5- یه سرباز که هفته آخر خدمتش بود و 2 ساعت مرخصی گرفت تا به نامزدش یه سری بزنه. تو راه داشت قدم میزد و با خودش حرف میزد که به میدون ژاله رسید. جمعیت زیادی رو دید که شعار میدادن و از اون طرف هم نیروهای شاه داشتن میومدن. سرباز از همه جا بی خبر تا به خودش بجنبه، میون محاصره مامورها قرار گرفت و با دستور آتش، اون هم با بقیه تظاهر کننده ها به طرز فجیعی کشته شد.(راستی، سال 57 بود)
این بود سرگذشت دردناک روحی که با هزار سختی خودشو به من رسوند.
پی نوشت: بعد از شهریور 57 روح من امید به زندگیشو از دست داد و از این زندگی نکبت بار به خدا شکایت کرد. خدا هم بهش گفت اجالتا یه چند سالی رو استراحت کن تا یه بدن خوب واست گیر بیارم. اینجوری بود که روح من تا سال 65 استراحت کرد تا صلاحیت دمیده شدن در من رو پیدا کرد!
check the volume
پنجشنبه, 11 اکتبر at 13:27 | In دستهبندی نشده | Leave a Commentاز آدمایی که به جای حرف زدن داد میزنن متنفرم.
آرومتر لطفا، همه فهمیدن ما چی میگیم!
پی نوشت: چقدر از نوع حرف زدن لال ها لذت میبرم. حرف اضافی نمیزنن.
مونتنی
چهارشنبه, 10 اکتبر at 16:00 | In دستهبندی نشده | Leave a Commentلابوئسی صمیمی ترین دوست مونتنی بود و تنها کسی بود که مونتنی در کنارش احساس آرامش میکرد. در وصف دوستش گفته بود: فقط او این موهبت را داشت که تصویر واقعی مرا بشناسد.
مونتنی بعد از اینکه لابوئسی را از دست داد دیگر هرگز در دوستی هایش رنگ خوشبختی را به خود ندید. ولی بهترین راه جبران این فقدان را پیدا کرد.
او در مقالات، در قالبی دیگر، تصویر واقعی خود را بازآفرینی کرد، همان تصویری که لابوئسی دیده بود. همانطور که در مصاحبت دوستش خودش بود، روی صفحه کاغذ هم خودش شد.
واکنش مونتنی به کتابش او را سرخورده کرد، ولی بسیار امیدوار بود که کس دیگری در جایی دیگر او را درک کند. مخاطب او همه کس بودند، نه هیچ کس خاصی.
او از ناسازه نمایش ژرف ترین ابعاد خود به بیگانگان در کتابفروشی ها آگاه بود.
“بسیاری از چیزهایی را که نمیخواهم به طور خصوصی به کسی بگویم به همگان میگویم، و برای شناختن مرموزترین افکارم وفادارترین دوستانم را به بساط کتابفروشی ها حواله میکنم.”
ولی باید سپاسگزار این ناسازه باشیم. کتابفروشیها ارزشمندترین مقصد افراد تنها هستند. گواه این امر تعداد کتابهایی است که علت نگارش آنها این بوده که نویسندگان کسی را برای حرف زدن پیدا نکردند.
* به نقل از کتاب تسلی بخشی های فلسفه اثر آلن دوباتن
پی نوشت: کاش من هم به اندازه مونتنی میتونستم تو نوشته هام به خودم نزدیک بشم.
نان تلخ
دوشنبه, 8 اکتبر at 22:55 | In دستهبندی نشده | Leave a CommentYou will experience how bitter is the bread of the foreign people and how hard is to go up and down the stairs of the foreigners.
تو نیز طعم تلخ نان خارجیها و دشواری بالا و پایین رفتن از پلکانی ناآشنا را تجربه خواهی کرد.
* دانته
هذیان
جمعه, 5 اکتبر at 3:18 | In دستهبندی نشده | 4 Commentsگاه حجم یک کلاغ، کنتراست یک تابلو را حفظ می کند .
گز می کنم خیابان های چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدوداً می خرند و
حدوداً می فروشند
در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد
سیاه سیاهم، با زرد هماهنگم کن استاد!
حسین بود، پناهی بود…
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
