شاپور طاحونی
پنجشنبه, 29 نوامبر at 10:19 | In دستهبندی نشده | 5 Commentsاین اولین آخر هفته ایه که موندم قم و برنگشتم تهران پیش مامان جون.
علت موندنم هم چیزی نیست جز یه درس سه واحدی منحوس و منفور به اسم تحلیل سازهها. هر چی بگم کم گفتم در احوالات این تحلیل…
من از این جرأتها نداشتم که برم درسی رو حذف پزشکی کنم و یا برای کسی دروغ بگم و اینا. ولی همین ترم پیش بود که بعد از میان ترم تحلیل، وقتی دیدم از 8 گرفتم 1.2 تصمیم قطعی گرفتم که در اسرع وقت به بیماری مهلک و لاعلاجی دچار بشم.
مثل خیلی از دوستام هم دکتر و داروخونه آشنا سراغ نداشتم که برام یه نسخه پرملات جمع کنه (البته یه بچه دکتر میشناسم که هنوز خیلی فنچه برای نسخه پیچیدن و اینا).
این بود که دست به کار شدم و به کمک ویکیپدیای عزیز به بیماری میگرن مبتلا شدم و تمام علائم اون رو هم حفظ کردم تا یه وقت جلوی دکتر سوتی ندم.
رفتم پیش خانوم دکتری که به گفته تابلوی اتاقش، فوق تخصص مغز و اعصاب بود و اینا. علائم و بیچارگیهای بیماریم رو براش واگویه کردم و اون هم چنان باور کرده بود که نگو…
خلاصه،با کلی ژست تو خالی و دکتربازی، تشخیص داد که بنده به میگرن مبتلا هستم و شب قبل از امتحان هم دچار حمله میگرنی شدم و اینا.
اینجوریا بود که برای مدتی از شر تحلیل راحت شدم. تا اینکه این ترم دوباره با همون استاد گرامی دچار تحلیل درد شدید شدم و قراره که شنبه یک میانترم دلچسب رو طبق معمول به گند بکشم.
این همه زر زدم که بگم، آقای شاپور طاحونی! مؤلف محترم نصف بیشتر کتابهای عمران!… دست از سر ما بردار…
* “اینا” رو از مترجم ناتور دشت به ارث بردم.
غلام یا دیوید
سه شنبه, 27 نوامبر at 14:27 | In دستهبندی نشده | Leave a Commentعزیز من!
این غلامه، اون دیویده!
* روزی صد بار اینو میزد تو سرم
نمیخواستم محو بشم
شنبه, 24 نوامبر at 1:14 | In دستهبندی نشده | Leave a CommentI try to breathe
Memories overtaking me
I try to face them but the thought is too much to conceive
I only know that I can change everything else just stays the same
So now I step out of the darkness
That my life became ’cause
I just needed someone to talk to
You were just too busy with yourself
You were never there for me to
Express how I felt
I just stuffed it down
Now I’m older and I feel like I could let some of this anger fade
But it seems the surface
I am scratching
Is the bed that I have made
So where were you when all this I was going through
You never took the time to ask me
Just what you could do
but I never meant to fade away
I never meant to fade
I try to breathe
* Fade by Staind
بیگانه
پنجشنبه, 22 نوامبر at 7:16 | In دستهبندی نشده | Leave a Comment- راستی، شنیدی شوهر کردم؟
- آره، تو عروسیت بودم
- یادم نمیاد دعوتت کرده باشیم!
- آخه داماد که دیگه دعوت نمیخواد.
معامله
یکشنبه, 18 نوامبر at 11:52 | In دستهبندی نشده | 3 Commentsاون فروشنده بود، من هم خریدار. ولی مثل همیشه معامله ای سر نگرفت.
واسه من یا واسه اونا
جمعه, 16 نوامبر at 10:42 | In دستهبندی نشده | 2 Commentsتوی هر قصه یکی هست که کتاب میشه بنامش
یه عده میان و میرن تا بمونه قهرمانه
واسه من یا واسه اونا مینویسی قصه هاتو
کدوم از ما اگه باشیم، میخرن نوشته هاتو ؟
* هادی پاکزاد
ملکه فرمولی
چهار شنبه, 14 نوامبر at 13:08 | In دستهبندی نشده | 4 Commentsمگه ذهن بیچاره من چند تا ملکه داره، که بخوام یکی یکی اونها رو فدای فرمولهای بیحس ریاضی کنم؟
* استاد فیزیک همچنان با بیرحمی ازم میخواد اون فرمولهای بیربطو ملکه ذهنم کنم.
دستمبو
شنبه, 10 نوامبر at 4:43 | In دستهبندی نشده | 2 Commentsیکی از دوستام بهم گفته بود اگه میخوای صدای اسپیکر موبایلت بلندتر و فراگیر به نظر بیاد، کافیه دستتو بگیری دور اسپیکر تا صدا تشدید بشه. راست میگفت، واقعا این روش جواب میداد.
یه روز بیخود پاییزی که تو خوابگاه بودم، هوس نامجو زد به سرم و از اونجاییکه هماتاقیم دل خوشی از نامجو نداره تصمیم گرفتم با حداکثر سروصدای ممکن از آهنگ لذت ببرم. بنابراین به گفته اون دوستم عمل کردم و دستم رو حلقه کردم دور اسپیکر. کم کم هدف مورد نظر داشت بیدار میشد و من هم آماده فرار بودم.
از رو کنجکاوی دستم رو به همون صورت حلقه شده از موبایل دور کردم تا ببینم صدا چه تغییری میکنه. باور کردنی نبود…
صدای آهنگ همراه دستم حرکت کرد و تا حدی پیش رفت که دیگه صدایی از موبایل نمیومد و کل صدا از دستم بود. از تعجب چشمام زده بود بیرون.
از شدت ترس میلرزیدم، ولی دستمو باز نمیکردم که صدا فرار نکنه! موبایلو انداختم یه گوشه و با ترس کمتر به صدایی که از دستم میومد گوش دادم. تا آخر اون ترک پخش شد و بعد ساکت شد.
حالا من مونده بودم و صدها سؤال توی ذهنم. واقعاً چه اتفاقی افتاده بود؟
در پی آزمایشهای متعددی که انجام دادم به نتایج زیر رسیدم:
اولاً: سعی نکنید این کارو امتحان کنید، چرا که فقط تو خوابگاه دانشگاه فخیمه قم کار میکنه و در غیر این مکان ممکنه خطرناک باشه.
ثانیاً: با این کار فقط میشه یک ترک رو پخش کرد و حافظه بیشتری برای این مورد در نظر گرفته نشده.
ثالثاً: ولوم صدا رو میشه با باز و بسته کردن دست کم و زیاد کرد. برای حالت Mute باید دست کاملاً باز بشه.
رابعاً: این سیستم یک باگ هم داره: اگر یک فایل مربوط به Playlist با فرمتm3u رو پلی کنید، تا آخر آلبوم پخش خواهد شد. در این حالت اگر انگشت شست رو بالا بگیرید، ترک بعدی پخش میشه.
خامساً: محدودیتی در فاصله با موبایل وجود نداره و دستگاه موبایل پس از انتقال صدا به دست، میتونه حتی خاموش باشه.
سادساً: باطری این سیستم تمام نشدنیست.
سابعاً: خلاقیت نگارنده در ثبت اراجیف و نیز همت خواننده در خواندن آنها، همانند باطری سیستم میباشد.
آوازهای آدمیان
پنجشنبه, 8 نوامبر at 9:09 | In دستهبندی نشده | Leave a Commentبا نظم هوش ربایی، من آوازهای آدمیان را شنیدهام.
در گردش شبانی سنگین، ز اندوههای من سنگینتر، و آوازهای آدمیان را یکسر من دارم از بَر.
یکشب درون قایق، دلتنگ خواندند آنچنان، که من هنوز هیبت دریا را در خواب میبینم.
* نیما یوشیج (با آواز سهیل نفیسی عزیز)
The Fabulous Destiny of Amelie Poulain
چهار شنبه, 7 نوامبر at 0:47 | In دستهبندی نشده | 1 CommentI like to look for things no one else catches
At least you’ll never be a vegetable, even artichokes have hearts
I am nobody’s little weasel
Without you, today’s emotions would be the scurf of yesterday’s
Time’s funny. When you’re a kid, it passes slowly, and next thing you’re fifty and your childhood fits into a rusty little box
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
