دیا گل
چهار شنبه, 30 ژانویه at 18:04 | In | 6 Comments- حالا خدا میدونه شما راجع به من چی فکر میکنین…
- پسرم! بنده اصلاً راجع به شما فکر نمیکنم.
* یکی از قشنگترین دیالوگهای سینمایی تمام عمرم – [فیلم مارمولک]
مدار صفر درجه
سه شنبه, 29 ژانویه at 14:59 | In | 4 Commentsیادمه اون موقعها که دانشگاه هرمزگان بودم، بعضی وقتها میشد که بعد از یکی دو ماه خوابگاه موندن دیگه دیوونه میشدم و طی یه تصمیم انتحاری، با قطار، اتوبوس یا هر جوری شده خودمو میرسوندم تهران. وقتی میرسیدم خونه، هر چی فکر میکردم که چرا این همه به خودم سختی دادم که بیام اینجا، به نتیجهای نمیرسیدم!
نکته جالب ترش اینجا بود که کلاً یه هفته خونه میموندم و برمیگشتم پی بدبختیام ولی تا دو ماه تمام از خاطرات اون یه هفته تعریف میکردم، خاطراتی که هیچ کدوم نه ارزش نقل کردن داشتن و نه ارزش شنیدن. اما اونایی که خوابگاه بودن میدونن که تو اون محیط برای فرار از سکوت و تنهایی، هر خاطره بیارزشی ارزش گفتن پیدا میکنه و هر کار بیهودهای ارزش انجام دادن.
و جالب اینجاست که طی اون یه هفته که خونه بودم، هیچ خاطره قابل نقلی از دو ماه موندنم تو خوابگاه نداشتم که برای خانواده تعریف کنم!
* پینوشت: البته خاطرات خوابگاه خیلیهاشون مجردی و شخصی هستند(!) و قابل نقل توی خونه نیستن نتیجتاً.
* پینوشت: یادش بخیر بندر، با تمام بدبختیاش.
یخ و ترشی
دوشنبه, 28 ژانویه at 0:32 | In | 3 Commentsآهای خدا…Can you hear me
برف دیگه تکراری شده. یه چیز جدید برامون بفرست از اون آسمونت، خواهشاً
جریان غیر سیال ذهن
شنبه, 26 ژانویه at 17:01 | In | 1 Commentاین روزا خیلی روانپریشم.
نزدیکم نشید، که پاچه میگیرم!
قاصدک
پنجشنبه, 24 ژانویه at 16:27 | In | 2 Commentsقاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،… اما…
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری، باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی … آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی…
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند…
* فایل صوتی با صدای مهدی اخوان ثالث
وبلاگستان درون
دوشنبه, 21 ژانویه at 11:54 | In | 1 Commentگاهی حسودی، گاهی حسرت و بیشتر خوشحالی، از اینکه هنوز چنین آدمهایی وجود دارن.
بعضی وبلاگها بیشتر از چند جمله معمولی حرف برای گفتن دارن.
کل وبلاگستان ذهن منو میشه تو اینها خلاصه کرد:
حمید (صبا بیقرار)، شاهین (دلتنگستان)، سجاد (حکم، سطل بازیافت،
پريشان نوشته هاي سابق يه کوچولوي تنها، پنهاننوشتهها)
* همه چیز پیچیده تر از اونیه که من بفهمم…
لبیک یاحسین
جمعه, 18 ژانویه at 0:52 | In | 3 Commentsلبیک یا حسین یعنی ان تکون حاضرا فی المعرکه و لو کنت وحده و لو ترکک الناس و اتهمک الناس و خذلک الناس.
لبیک یا حسین یعنی اینکه در معرکه جنگ حاضر باشی هر چند تنها باشی و هر چند مردم تو را رها کرده باشند و تو را متهم کرده باشند و تو را رها کرده باشند.
* بخشی از سخنرانی سید حسن نصرالله در جمع عاشوراییان لبنان
* پینوشت: و ما رأیتُ إلّا جمیلاً
free at last
چهار شنبه, 16 ژانویه at 1:29 | In | 3 Commentsاین آواز، از مجموعه سرودهای معنوی بردههای آمریکای شمالی (North American Slaves Spiritual Chant Gospel) توسط Julia Yasuda در مقدمه اجرای زنده گروه Antony and the Johnsons اجرا شده. خالی از لطف ندیدم متن ترانه و فایل صوتی رو در اینجا قرار بدم:
Way down yonder in the graveyard walk
I thank God I’m free at last
Me and my Jesus going to meet and talk
I thank God I’m free at last
On my knees when the light pass’d by
I thank God I’m free at last
Tho’t my soul would rise and fly
I thank God I’m free at last
Some of these mornings, bright and fair
I thank God I’m free at last
Goin’ meet my Jesus
In the middle of the air
I thank God I’m free at last
Ladies and gentlemen
Antony & the Johnsons
برای دریافت فایل صوتی اینجا رو کلیک کنید.
ارثیه بابا
دوشنبه, 14 ژانویه at 8:55 | In | 1 Comment” نسلی میرود و نسلی دیگر میآید. اما زمین تا ابد پایدار میماند. آفتاب طلوع میکند و به غروب مینشیند، به مکان خود بازمیگردد و باز زاده میشود. آنچه امروز هست همانست که در گذشته بوده است و آنچه میشود، در آینده نیز خواهد شد. “
اما من لعنتیتر از اونیم که بخوام دنیایی رو بدون خودم تصور کنم.کهکشانی نخواهد بود اگر خورشید نباشه و دنیا هم بدون من مدت زیادی رو طاقت نمیاره.
چطور ممکنه خورشید یه روز بدون احوالپرسی با من طلوع کنه، و کدوم جاذبه به جز جاذبه وجود من قادر به نگه داشتن این زمین خواهد بود؟!
این دنیا ارثیه بابامه، و من هستم تا دنیا هست و دنیا هست تا من هستم.
علیت لعنتی
جمعه, 11 ژانویه at 1:22 | In دستهبندی نشده | 4 Commentsعلت اینکه دیگه نمیبینمت اینه که تو نمیخوای منو ببینی.
حالا میفهمم، … هر معلولی علتی داره.
* پینوشت: ناثینگ الس مدرز
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
