ارضاء
جمعه, 29 فوریه at 13:01 | In | 2 Commentsاشتیاق به ندرت با چیز دیگری جمع میشود، اشتیاق ما به تنهایی کافی است که ما را از این آرزو به آن آرزو سوق دهد، همین.
ما اشتیاقمان را با خواستن این یا آن در همه جا میپراکنیم:
ارضای خواستههایمان را و نه ارضای خودمان را. و ما هرگز نمیتوانیم ارضا بشویم. آرزوهای ما آنقدر ژرف و آنقدر بیکران هستند که هیچیک از ظواهر دنیا نمیتواند آنها را در بر بگیرد، یا شامل شود.
پس ما به جای اینکه اشتیاقمان را حفظ کنیم و از هدر رفتن آن جلوگیری کنیم، آن را میشکنیم به خواستن این، بعد آن یکی، تا آنگاه که پیر شویم و از پا درآییم.
این کار آسان به نظر میرسد، همه همین کار را میکنند. اما خیلی سخت است که مجبور باشیم همیشه از خلأیی که همه ما درونمان احساس میکنیم، فرار کنیم.
راه دیگری هم هست که خیلی آسان است اما خیلی سخت به نظر میرسد. فقط مهم است که بدانیم چطور برگردیم و با خواسته خودمان روبرو شویم، بدون اینکه در آن مداخله کنیم یا اینکه دست به کاری بزنیم. و این گام برداشتن در مسیری است که مخالف همه آن چیزهایی است که به آنها عادت کردهایم، چرا که ما راههای بسیاری را برای فرار از خویشتن آموختهایم. ما برای اجتناب از اشتیاقمان هزاران دلیل موجه پیدا میکنیم.
* زوایای تاریک حکمت – پیتر کینگزلی
*پینوشت: همیشه با خوندن اینجور مطالب دچار لذت و همزمان حسرت آنی میشم. لذت از اینکه نویسنده چقدر زیبا تونسته سادهترین (یا شاید هم پیچیدهترین) تمایلات بشر رو به نگارش دربیاره، و حسرت از اینکه چرا خودم تا حالا نتونسته بودم اینقدر ساده به خودم فکر کنم. یاد جملاتی افتادم از کتاب تسلی بخشی های فلسفه، که میگفت:
هنرمندان و فلاسفه نه فقط به ما نشان میدهند چه احساسی داشته باشیم، بلکه تجربیات ما را تأثیرگذارتر و هوشمندانه تر از خودمان بیان میکنند. ایشان جنبههایی از زندگی ما را به تصویر میکشند که خودمان قادر به تشخیص آنها هستیم، ولی هرگز نمیتوانستهایم با چنان شفافیتی آنها را درک کنیم.
هنرمندان و فلاسفه وضعیت ما را به خودمان توضیح میدهند و به این ترتیب به ما کمک میکنند تا احساس تنهایی و پریشانی کمتری داشته باشیم. فلسفه و هنر به دو شیوه متفاوت به ما کمک میکنند تا درد را به معرفت تبدیل کنیم.
اپیدمی
یکشنبه, 24 فوریه at 12:22 | In | 2 Commentsبزگترین لذت ما این است که ما را بستایند، ولی ستایندگان، حتی اگر انگیزهای برای این کار داشته باشند، چندان مایل نیستند که ستایش خود را ابراز کنند. بنابراین خرسندترین انسان کسی است که توانسته خالصانه خودش را بستاید، مهم نیست چگونه. * آرتور شوپنهاور
گاهی اوقات، آدم از فرط بیکاری و بیحوصلگی و بیکسی و گاهاً کمبود محبت، هوس میکنه یه چند وقتی مریض بشه و یا هر طوری شده تو بیمارستان بستری بشه، بلکه یه کم سرگرم بشه و اطرافیانش بفهمند که هنوز وجود داره.
آدمی اشرف مخلوقات است، روی زمین
*پینوشت: خودشیفتگی هم شده اپیدمی زمانه ما
*پینوشت2: جوابیه
آپ
دوشنبه, 18 فوریه at 1:45 | In | 9 Commentsهمای اوج سعادت به دام ما افتد, اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
Have I been guilty all this time?
هی اُسکل! نگاه کن… همه دارن بهت میخندن
You can check out any time you like, but you can never leave
عَسى أن تُكرهوا شيئاً و هو خيرٌ لكم
Nothing makes any sense to me
بوی دهان بیان کند، تو به زبان بیان مکن
It’s a fool that looks for logic in the chambers of the human heart
*پینوشت: از اینکه به من سر زدین ممنون. از مطلبتون خیلی خوشم اومد. ممنون از کامنتتون. به کلبه محقر ما هم سر بزنین. من لینکتون رو گذاشتم تو وبلاگم. آخی… خیلی ناز مینویسی. با یه پست جدید در خدمتیم. منو به اسم عاشق دلسوخته لینک کنین. چرا به ما سر نمیزنین دیگه. همه پستات رو خوندم. پیروز باشید. کاش میتونستم مثل تو بنویسم. این پستتون ما رو برد به دنیای دیگه. چرا دیگه آپ نمیکنی.نوع نوشتنت خیلی دوست داشتنیه. موفق باشید.
*پینوشت2: هر آنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا میرود.
*پینوشت3: هدف نگارنده از جمعآوری این مطالب نسبتاً بیربط در یک پست صرفاً به رخ کشیدن اطلاعات ادبی و غیرادبی میباشد و هیچ هدف شوم دیگری در پی اینها نیست. بنابراین مجبور نیستین که نظر بدین. حتی شما دوست عزیز.
حیف
پنجشنبه, 14 فوریه at 3:06 | In | 6 Commentsآری به یمن لطف شما خاک زر شود * حافظ
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد * مولانا
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم * سعدی
حیف از آن عمری که با من زیستم * فروغ
همه چی از یاد آدم میره، الٌا یادش که همیشه یادشه. * حسین پناهی
به خاطر آورد که از برایش چیزی باقی نمانده است جز جملهیی بر لبانش. * لورکا
* پینوشت: ما همه خوبیم
* پینوشت2: دو قدم مانده به صبح
yaهو
دوشنبه, 11 فوریه at 0:13 | In | 3 Commentsچند روز پیش دیدم تو اینباکسم یه ایمیل از طرف سایت یاهو اومده که مربوط بود به تبلیغ سرویس ایمیل پولی با امکانات بیشتر. منم درجا گزینه اسپم رو تیک زدم.
حالا پلیس میفته دنبال یاهو، که چرا برای مردم اسپم میفرستی. یاهو هم که حرفی برای دفاع نداره، به جرمش اعتراف میکنه. من شکایت میکنم و دادگاه هم قطعاً به نفع من رأی میده و احتمالاً چند میلیون دلاری بزنم به جیب. من هم چون از دست یاهو عصبانیم (اسم ایرانو از لیستشون حذف کردن نامردا) میرم یه وکیل میگیرم و تا آخرش از حقم دفاع میکنم. حتی اگه شده یاهو رو تعطیل میکنم.
خلاصه که الان خیلی سرم شلوغه. از یه طرف دنبال وکیل و بلیط هواپیما، از طرف دیگه هم نتیجه امتحانا، که …
حالا تو این گیر و ویر مایکروسافت هم برا پادرمیونی اومده گفته که میخواد یاهو رو بخره، تا شاید من بیخیال قضیه بشم. ولی خیالتون راحت،… من دست بردار نیستم.
الهه
شنبه, 9 فوریه at 16:23 | In | 2 Commentsالههها نمیتوانند لخت شوند، زیرا ماهیت آنها همان چیزهاییست که به خودشان بستهاند.
* سانتایانا
*پینوشت: چرا از این جمله خوشم میاد… خودم هم نمیدونم.
* پینوشت2: تو که الهه نیستی،…هستی؟!
the child inside
پنجشنبه, 7 فوریه at 10:35 | In | 4 Commentsشما یه مهدکودک خوب سراغ ندارین این طرفا، که من این کودک درونمو بدم بهشون؟
خیلی کلافم کرده، فقط بلده بچه بازی در بیاره. همش بهونه، همش نق زدن و داد و بیداد. یه مدت که بره مهد کودک، اونجا ادبش میکنن، یا شاید حتی تو مهد از بقیه کودک درونها یاد بگیره که نباید همهجا اظهار وجود کنه.
به هر حال من اتمام حجتمو باهاش کردم. اگه بعد از مهد کودک هم بخواد بهونهگیری کنه، میذارمش تو یه کالسکه و تو خیابون ولش میکنم، شاید یکی دید و ازش خوشش اومد.
کودک درون دیگه میخوام چیکار؟!
Duff
سه شنبه, 5 فوریه at 22:49 | In | 4 Commentsآقا این داف که میگن کیه؟
یه نفر چیکار باید بکنه تا بهش بگن داف؟
آدم خودش میفهمه که داف شده، یا دیگران باید بهش بگن؟
کسی که بهش میگن داف، دیگه با هیچکی حرف نمیزنه؟
حتی منم میتونم باهاش حرف بزنم؟
داف بودن چه حسی داره؟
مامان بابات هم میدونن تو دافی؟
پس خوب شد بهشون نگفتی.
هرکی ببینتت میفهمه که تو دافی؟
اونوقت، هر کسی میتونه داف بشه؟
آخه چرا؟ مگه من چمه که نمیتونم داف باشم؟
یعنی تا حالا هیچ پسری داف نبوده؟
خیلی نامردی…
لیدیز فرست
جمعه, 1 فوریه at 20:46 | In | 2 Commentsحدود یه ماه پیش بود که اتفاقی یاد این کتاب افتادم و بلافاصله از کتابخونه دانشگاه گرفتمش، تا ببینم چی گفته این خانم . فقط میتونم بگم کتاب عجیبی بود و خیلی تأثیر گذار. جملاتی داشت که شدیداً محظوظ میشدم از خوندنش، چندتای اونها رو اینجا ذکر میکنم:
- هرچه مردان درباره زنان نوشتهاند باید نامطمئن باشد، زیرا مردان در آن واحد هم داورند و هم طرف دعوا.
- زن سازنده چیزی که از او ساخته شده نیست، بلکه آن را تحمل میکند.
- مرد، هرگز کاری را با طرح خود به مثابه فردی از یک جنس آغاز نمیکند، تردیدی نیست که او یک مرد است. اما اگر من (نویسنده) بخواهم خودم را تعریف کنم، ابتدا ناگزیرم این نکته را اعلام کنم که “من زن هستم”، این حقیقت، پایه و اساسی میسازد که هر تأیید دیگری بر آن بنا میشود.
- اقدام زنان هرگز جز آشوبی سمبولیک نبوده است، زنان جز آنچه مردان حاضر شدهاند به آنها واگذار کنند چیزی کسب نکردهاند. هیچ چیزی را به زور نگرفتهاند، دریافت داشتهاند.
- یکی از برتریهایی که ستمگری برای ستمکاران تضمین میکند این است که ناچیزترین آنان نیز خود رابرتر میداند. معمولیترین مرد هم این تسلای خاطر را دارد که به خود بگوید “زن” نیست، و در قبال زنان خود را نیمه خدایی میپندارد. او با استفاده از کلمه دو پهلوی “ما”، خود را با پل قدیس، هگل، لنین و نیچه یکی میداند و از فراز عظمت آنان، با تحقیر به وجود زن مینگرد.
* جنس دوم – سیمون دوبوار
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
