پرواز

شنبه, 29 مارس at 0:26 | In   | 3 Comments

- ایشالا غم آخرتون باشه
- احمق! اگه نمی‌تونی یه آرزوی خوب بکنی، حداقل آرزوی مرگ نکن برام خواهشاً، فقط یه مرده ممکنه غم نداشته باشه. و من تا هستم غم هم دارم.

عاقبت تراژیک کیک‌های خامه‌ای تو نمایش‌های کمدی، مدتیه فکرمو مشغول کرده.

گاهی میشه با موسیقی پرواز کرد، گاهی هم میشه هنگام پرواز، موسیقی گوش داد:
یک دو - سه

فخر

سه شنبه, 25 مارس at 13:27 | In   | 1 Comment

مرحبا یا مصطفی
خوش آمدی ای بهترین بهترینان

* هفده ربیع‌الاول یکهزار و چهارصد و بیست و نه

بهاریه

چهار شنبه, 19 مارس at 20:23 | In   | Leave a Comment

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟
* محمد علی بهمنی

بیا تا گل بر‌افشانیم و می در ساغر اندازیم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
* حافظ، اخوان

نوروز هم اومد و روز ما نو نشد،
برای قلم‌چرانی‌های من هم که انگار پایانی نیست

پارادوکس نوعی

یکشنبه, 16 مارس at 3:25 | In   | 2 Comments

آنچه در او عقل و اعتدال راه ندارد، با عقل متوقف نمی‌گردد.  * آرتور شوپنهاور
پس بیخودی سعی نکن به خودت بقبولونی که می‌تونی از عشق فرار کنی. حتی اگه تو این خیالی که همیشه به اصول عقلی خودت پایبند می‌مونی. اینو بدون که این اصول عقلی به ظاهر محکم که خودتو پشتش پنهان کردی، به موقع خودش، تو رو تنها میذارن و چاره‌ای نمی‌بینی جز تسلیم شدن به نیروی طبیعت. اینقدر با اطمینان حرف نزن، از چیزی که هیچ منطقی اجازه حضور به درگاهشو نداره.

*پی‌نوشت: نکنه منم…؟!
- نه بابا، خیالت راحت. من نه اصول عقلی حالیمه، و نه به هیچ رومانتیسیسمی(؟) پایبندم.

نا بازیگر

سه شنبه, 11 مارس at 22:50 | In   | 1 Comment

مدت‌هاست عادت کرده‌ام که گریه‌هایم را قهقهه بزنم و سکوتم را فریاد

عمر گران

چهار شنبه, 5 مارس at 14:05 | In   | 4 Comments

مرتب از اینور به اونور خونه می‌رفتم و داشتم فکر می‌کردم. تو عالم خودم بودم که یه دفه دیدم داداشم داره با وحشت به من نگاه می‌کنه. دلیل وحشتشو پرسیدم، و گفت که: تو الان دو بار از جلوی من رد شدی ولی یادم نمیاد که اصلاً برگشته باشه. به عبارتی من دو بار از جلوی داداشم در یک جهت رد شده بودم.

نتیجه‌گیری احتمالی: مثل همون صحنه از فیلم ماتریکس که گربه هه دو بار از جلوی نئو رد شد، اون روز هم به علت وقفه در گردش زمان، اینجور به نظر رسیده که من دو بار متوالی در یک جهت قدم زدم.
نتیجه‌گیری احتمالی2: ممکنه وقتی از جلوی داداشم رد شدم، موقع برگشت طبق عادت از روی دیواره کوتاه اُپن آشپزخونه پریدم و به نظر رسیده که من دو بار فقط رفتم و برنگشتم.

هدفون تو گوشم بود و داشتم به نوای نامجوی عزیز گوش می‌دادم که موبایلم زنگ خورد. یکی از گوشی‌ها رو از گوشم درآوردم و جواب تلفن رو دادم. بعد از سلام علیک اولیه، دوستم بهم گفت: پس نامجو هم گوش میدی!
من بهش گفتم از کجا میدونی؟ و در جواب چیزی گفت که از تعجب شاخام شکست. دوستم گفت: دارم میشنوم صدای وق وق کردن نامجو رو!
آره… یکی از گوشی‌ها تو گوشم بود و داشت می‌خوند، ولی چه جوری ممکنه از اون یکی گوش صدای آهنگ شنیده بشه؟
!

نتیجه‌گیری احتمالی: تو کله من به جز هوا هیچی نیست، و نتیجتاً هر صدایی که از اینور وارد گوشم بشه، از گوش اونوری قابل شنیدنه.
نتیجه‌گیری احتمالی2: با همون گوشی که داشتم آهنگ گوش می‌دادم تلفن رو هم جواب دادم.

*پی‌‌نوشت: خالی خمم فتاده ز صافی می، خواهی به شعر نابت مهمان کنم

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.