A Day in the Life of a Fool

پنجشنبه, 26 ژوئن at 14:52 | In   | 3 Comments

دیروز دیدمش، دوشادوش آدمیت، که تکیه زده بود به باجه تلفنی که مدت‌هاست اشتهای خوردن هیچ سکه‌ای را ندارد و آخرین سیگار فروردین عمرش را دود می‌کرد.

دیروز دیدمش، همپای تاریخ، که پشت چراغ قرمز چهارراه ولیعصر منتظر قرمز شدن چراغ عابر پیاده بود و از فرط خستگی با بوق ماشینش بابا کرم میزد.

دیروز دیدمش، با تقدسی باورنکردنی، که صف توالت پارک لاله را در انتظار دلیور شدن sms ای که هرگز نفرستاده بودش ایستاده بود، و حتی خبر نداشت که آنروز چه خبر است بیروز از آن صف.

دیروز دیدمش، نمناک، که ‌بار اندوه بشر را به دوش می‌کشید و نیچه و فروید که هیچ، ابوالقاسم فردوسی هم حریف غصه‌هایش نبود.

دیروز دیدمش، انسان گونه، که سهمیه قند و شکرش را گرفته بود و از صدای موتور چمن‌زن باغبانی که سال‌هاست خوشبختی را طلاق داده، به رقص آمده بود.

دیروز دیدمش، با کوله‌باری از هنجار، که پای تلویزیون چهاده اینچی قسطی‌اش نشسته بود و به افتخار بازی تیم نه چندان محبوبش تخمه می‌شکست.

دیروز دیدمش، بشر دوستانه، که گنجینه نخود و کشمش جیب‌های کاپشن کهنه سربازی‌اش را با کبوترهایی که حالا دیگر سفید نبودند قسمت می‌کرد.

دیروز دیدمش، سیاست مدارانه، که حاضر نبود پیراشکی بیات شده‌اش را عوض کند با صد تا کیک زردی که ارزشی برایش نداشت.

دیروز دیدمش، مستانه، که حواسش به عبارت No Alcohol روی شیشه دلستر نبود، و به سلامتی لیسانس نگرفته‌اش بندری می‌رقصید.

دیروز دیدمش، قهقهه‌زنان، که می‌خواست قلک پلاستیکی کوچکش را بشکند و تمام موجودی آن را خرج کند برای نشر اکاذیب.

دیروز دیدمش، ساده انگارانه، که با انرژی نهفته صدها بمب عمل نکرده اینک فرورفته در اعماق خاک، داشت با دوچرخه پسرک همسایه تکچرخ میزد.

دیروز دیدمش، انیشمندانه، که در اعتراض به جهانی شدن اقتصاد، تمام شیشه خیارشور را با اشتهایی بی‌پایان و سر و صدای هر چه تمام تر می‌خورد.

* پی‌نوشت: و من هرگز دیروز را از یاد نخواهم برد…

دوران سرکشی

یکشنبه, 15 ژوئن at 17:13 | In   | 3 Comments

پیش‌نوشت: بد زمونه‌ایه این دوران،… که مجبور به زیستن‌ایم توش.

.

..

پی‌نوشت: ولی مجبوریم، مجبور. می‌فهمی یعنی چی؟

ثبت اقوال

سه شنبه, 10 ژوئن at 12:57 | In   | 5 Comments

اگر اداره ثبت احوال کشور در یک اقدام سمبولیک، جمعیت آماری ایرانی‍های یاهو360 رو مورد بررسی قرار بده و از اطلاعات ثبت شده خود افراد به عنوان مرجع داده‌ها استفاده کنه، بدون شک چنین چیزی خواهد بود نتیجه این آمارگیری:

- بالای 50 درصد ایرانیان اصلاً متولد ایران نیستند، بلکه جبر زمانه باعث شده که از کشورهای اروپایی و آمریکایی به اینجا مهاجرت کنند.
- بالای 80 درصد ایرانیان برای حداقل یک سال، در کشوری به جز ایران (ترجیحاً جهان اولی و گاهی هم کشورهای عجیب و غریب) زندگی کرده‌اند.
- ایرانی‌ها اصولاً خوره کتاب هستند و اسم تمام رمان‌های روز بازار را شنیده‌اند و حتی آنها را خریده‌اند.
- نفرت شدید ایرانیان از تلویزیون و سریال‌های لوس آن. و در عوض علاقه آنها به شبکه‌های هنری و موسیقیایی آنور آب مثل
Arte، vh1 و Mezzo.
- ایرانی‌ها بدون استثنا خوش‌تیپ، خوش‌عکس، تو دل برو، دختر (پسر) کُش، و بعضاً جگر هستند.
- هر ایرانی در طول عمرش حداقل در سه شهر یا کشور زندگی کرده است.
- ایرانی‌ها اصولاً همه تهرانی هستند، و فقط ساکن محله‎‌های متری بالای 5-6 میلیون.
- فیلم‌های مورد علاقه ایرانیان فقط از دسته فیلم‌های شدیداً هنری و معنا گرا است و هیچکدام حتی اسم رمبو و راکی و آرنولد به گوششان نخورده تا حالا.
- ایرانی‌ها زبان انگلیسی را بهتر از زبان مادری بلدند، و در خواندن و نوشتن آن به چنان مهارتی دست پیدا کرده‌اند که تمام غلط املایی‌های موجود در اسم خواننده‌ها و نیز اسم فیلم‍‌های خارجی را کشف، و با نوشتن املای درست آنها توطئه ایادی استکبار را خنثی می‌کنند.
- ایرانی‌ها در انتخاب موسیقی بسیار وسواس به خرج داده و بیشتر به انواع لایت و کلاسیک اکتفا می‌کنند و بعضاً طرفدار گروه‌هایی هستند که گوگل هم در شناسایی آنها جامانده است.
- ایرانی‌ها به صورت مادرزادی بلاگر هستند و طراح وب و بلست‌سُرا. و نمی‌دانم این جماعت عکاس چه سودی می‌برند از اینکه انسا‌ن‌هایی چنین فرهیخته را در چنان وضعیت‌های خاص و غیر مترقبه مورد هدف لنز خود قرار داده و در کمال بی‌شرمی آنها را مجبور به انتشار عکس‌ها در پیج خود می‍کنند.

*پی‌نوشت: و این تازه وصف 360 نشین‌ها بود که اندکند و کم‌رو. وضع وبلاگستان از این هم بدتر است به مراتب.

آرمان‌شهر آرمان‌های شهر من

یکشنبه, 8 ژوئن at 10:40 | In   | 2 Comments

درباره بعضی موضوعات وقتی می‌خوای بنویسی، بهتره اونقدر حاشیه بری که ذهن خواننده تا حدودی آماده و خسته بشه و برای دریافت مطلب اصلی که چیزی جز تکرار همون حاشیه‌ها نیست حوصله‌ای نداشته باشه. مطلب اصلی در مورد شهر، چیزی نیست جز چند تا خیابون، مغازه، میدون، بازار، ماشین، ساختمون و البته آدم به مقدار لازم.
اما شهر هویتی فرای این ابژه‌های خاکستری داره، هویت اصلی شهر تشکیل شده از جوکهای آدم بی‌تربیت‌هاش، صحبت‌های راننده تاکسیاش، جنس‎های دست‌فروش‌هاش، فیلم‌های سینماهاش، بلند‌پروازی‌های آدماش، پشت بازاراش، هوای باروناش، نرخ‌های دربستی‌هاش، آلودگی هواش، یادگاری‌های روی دیواراش،… و خیلی چیزاش. خلاصه که شهر واسه هر کسی یه تعریفی داره، یه شناسنامه‌ای داره.
شهر می‌تونه یه نقشه باشه که بریزی تو موبایلت و مثل یه کتاب مرجع هر وقت لازم داشتی بهش مراجعه کنی. می‌تونه به قول اون خواننده مغموم جایی باشه که: “…من به تو می‌اندیشم. نه به تنهایی خویش“. می‌تونه به سبک جارموشی سرد و بیروح و سیاه باشه، یا به سبک اسکورسیزی پر از قاتل و راننده تاکسی و مافیا. میتونه شهر فرشته‌ها باشه یا حتی اتوپیای ساده شده‌ آملی پولان باشه. می‌تونه به قول نامجوی کبیر، صرفاً یه جور جبر جغرافیایی باشه و یا بیابونی باشه سراسر مه گرفته. می‌تونه جایی باشه که خانم‎‌ها حق نداشته باشن تو زمستون چکمه پاشون کنن و پسر‌های جوونش مجبور باشن دو سال با چکمه کلاغ‌پر برن. می‌تونه وقتی پشت چراغ قرمز داری خود‌خوری میکنی، تو رو مهمون کنه به شنیدن ملا ممد جان، اونم با آکاردئون! یا یه دسته گل بهت هدیه کنه دست‌فروشی که از هرچی گل خسته شده. می‌تونه مهمترین دغدغه‎هاش مونوریل و بی.آر.تی و مترو باشه، وقتی که تو ترجیح میدی پیاده تمام مسیر رو گز کنی.
اگه بخوام به سبک معمول بحث رو ادامه بدم، باید بگم: تمام این مطالب درست، اما به نظر من شهر معنایی بیش از اینها داره و… . ولی نظر واقعی من اینه که دقیقاَ همین اجزاء و فانتزی‌ها هستن که که یه شهر رو تو نظر ما ها مجسم می‌کنن و هویتی بشری به اون می‌بخشن. و
خلاصه اینکه شهر مبدأ و مدفن تمام نوستالژی‌ها و دربرگیرنده من و تو و او و ما و شماست.

*پی‌نوشت: این مطلب رو برای سایت هزارتو با موضوع شهر فرستاده بودم چند وقت پیش، که البته قبول نشد برای اون شماره.

عیش مدام

چهار شنبه, 4 ژوئن at 22:52 | In   | 8 Comments

اینکه عنوان این پست رو به اسم تازه‌ترین اثر ماریو بارگاس یوسا گذاشتم که کتابش رو هنوز نخوندم و احتمالاً هیچ وقت هم نخونم، هدفی نداره جز بیان این مطلب که من اصولاً آدم روشنفکر، اهل مطالعه و با فرهنگی هستم و به تمام علوم زمانه خود و از جمله ادبیات جهان کاملاً واقفم!

اینکه تو هر پستم یکی دو تا جمله انگلیسی می‌نویسم برا اینه که ثابت کنم انگلیسیم خوبه، و اصلاً من اصولاً خارجی هستم!

اینکه من اینجا به هیچ وبلاگی لینک ندادم دلیلش اینه که سطح نوشته‌های من اونقدر بالا هست که یک تنه خوراک و دوز وبلاگ‌خونی هر کسی رو تأمین کنه و نیازی نمی‌بینم که با لینک به دیگران، مبلّغ مطالب چیپ اونها باشم!

Every step that I take is another mistake to you

* پی‌نوشت: گاهی حتی خودم هم جنبه طنز تلخ خودم را ندارم.

*پی‌نوشت2 : وقتی مردم هنوز کم و بیش جوانند و آهنگ‌های موسیقی زندگیشان در حال تکوین است، می‌توانند آن را به اتفاق یکدیگر بسازند و مایه‌ها را رد و بدل کنند. اما، وقتی در سن کمال به یکدیگر می رسند، آهنگ‌های موسیقی زندگی آنها کم و بیش تکمیل شده است، و هر کلام یا هر شیء در قاموس موسیقی هر کدام معنی دیگری می دهد.
بار هستی، میلان کوندرا – برگرفته از وبلاگ بی شیر و شکر

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.