کپسول
شنبه, 27 سپتامبر at 2:10 | In | 3 Commentsشاید بدک نباشد حالا که عدد درگیریهای روزانهام با خودم بالا رفته و بیشتر شده نفوذ سوژههای دوستداشتنی تکراری گاهاً بیربطی که این روزها از تعداد ذرات سرب هوا بیشتر به مغزم راه مییابند، به سبک سر هرمس، هر چند وقت یک بار، شمارهای و خلاصه شده بستهبندی کنم چند مطلب را در یکی و کپسولش را بدهم به شما بخورید.
آدم است دیگر… گاهی نوشتنش میگیرد
1
اینکه نامجو میگه « حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو » رو باید درک کرده باشی تا عمق فاجعه دستت بیاد. میدونی که…
2
اگر قرار بر کپیرایت و این سوسولبازیها بود که اینجا همهاش میشد لینک به فلان شعر و فلان فیلم و فلان کتاب و از این حرفها. اصن خود تو از کجا میدونی که اون جملات ادیبانهات رو اون نویسندههه تو کتابش نگفته قبلن؟
3
بمبارون اطلاعاتی گمونم یه چیز تو همین مایهها باشه که گوگلریدر با من میکنه این روزا
4
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
5
رومنسی که اینها با اون آهنپارههای رنگ و رو رفتهی وال.ای درست کرن رو گمون نکنم بشه با صد تا فرنچکیس و تایتانیک مقایسه کرد حتی.
6
We live in the world lacking idea on itself
تلنگر
سه شنبه, 23 سپتامبر at 20:05 | In | 3 Commentsهر از چند گاهی اگر تو اینجور جمعها نباشم، خیلی چیزها رو فراموش میکنم به کل!
هر از چند گاهی اگر نباشند اینها که یادم بیارن کی هستم، که ول معطلم!
هر از چند گاهی اگر شب قدر نشه، قدر خیلی چیزها از نظرم میره!
هر از چند گاهی بدک نیست تلنگری هم…
*پینوشت: مدرسه روشنگر و آقای امجد و آقای قاسمیان و …. چه شود.
Semi-Patriot
شنبه, 20 سپتامبر at 22:08 | In | 1 Commentخیلی وقته که این گربه وحشی رام نشدنی، هیچ روی خوشی بهم نشون نداده.
خیلی وقته که نه ایرانی بودنم و نه حتی آریایی بودنم، هیچ غرور و تعصبی رو در درونم برنمیانگیزه.
خیلی وقته که از این همه تحریم و شرارت و تروریسم و سهمیهبندی و هستهای و کوفت و زهر مار، خسته شدم و بلکه بیشتر.
خیلی وقته که از هر پیشوند و پسوند «ملی» و «وطنی» حالم به هم میخوره.
خیلی وقته که نه مرثیههای ویرانی این «مرز پر گُهر» خم به ابروم میاره و نه نویدهای دروغین آبادیاش شادم میکنه.
خیلی وقته دل به آسمان بستم، عوض این «خاک گران»ا
دردی برای تمام فصول
پنجشنبه, 18 سپتامبر at 23:06 | In | 1 Commentپلهها تمام نمیشوند
دلم به پاگرد خوش است…ا
کاش میفهمیدی، کاش میفهمیدم
burn after reading
چهار شنبه, 17 سپتامبر at 18:29 | In | 2 Commentsتو بیکرانهای و بیکرانگی تویی، چرا که تو هستی و هستی بیکرانه است. تو هستی و چه چیز خواهد توانست کرانهای بر هستی تو باشد. هستی را تنها هستی کرانه خواهد بود که این خود عین بیکرانگی هستی، یعنی بیکرانگی توست .
نیستی را هرگز توان آن نخواهد بود که کرانه تو باشد. چرا که نیستی نیز تنها با پوشیدن جامه تو قابل اشارت خواهد بود، و جز بیکرانه در پرتو روشنایی حضور تو نیستی را معنایی نتوان بود.
نیستی سلب هستی است، و چه چیز خواهد توانست که هستی را از هستی، و هستی را از هست، و هست را از هستی سلب نماید.
از آنجا که هستی هست است هیچ کرانهای نتوان یافت، چرا که هستی عین بیکرانگی است
I’m looking for a place that will collect, clip, bath and return my dog. Kn1 7727, cigarettes and tobacco. Animals and birds bought or sold on commission. animals and birds bought or sold on commission. I want a dog that’s gonna collect and clean my bath, return my cigarette, and, and give tobacco to my animals, and give my birds a commission. I want- I’m looking for somebody to sell my dog, collect my clip, buy my animal and straighten out my bird. I’m looking for a place to bathe my bird, buy my dog, collect my clip, sell me cigarettes and commission my bath. I’m looking for a place that’s gonna collect my commission, sell my dog, burn my bird, and sell me to the cigarette. Going to bird my buy, collect my will, and bathe my commission. I’m looking for a place that’s going to animal my soul, knit my return, bathe my foot and collect my dog. Commission me to sell my animals to the bird to clip and buy my bath and return me back to the cigarettes
* بیژن عبدالکریمی – Bob Dylan
ریچارد
سه شنبه, 16 سپتامبر at 0:50 | In | 1 Commentشاید به اندازه بقیه اعضای گروه به چشم نمیاومد. اصلاً دنبال حاشیه و جنجال نبود. خیلی دوستش داشتم
توی گروههای موسیقی و حتی فیلمها، معمولاً بیشتر با اونهایی حال میکنم که Leader نیستند. یه گوشهای کارشونُ میکنن و حواسشون فقط به همونه
آدم مزخرف
دوشنبه, 15 سپتامبر at 4:10 | In | Leave a Comment
You know… I’m a jerk, but you don’t have to remind it to me all day
and one day it’ll be my turn
do your best, man
life after life
یکشنبه, 14 سپتامبر at 13:35 | In | 1 Commentطبق معمول، دیر رسیدم
طبق معمول، بعد از مرگ باهاش آشنا شدم
طبق معمول، نفهمیدم منظورش از اون مطلب آخر چی بود
طبق معمول، نه تنها از روی دلسوزی و کنجکاوی، که برای تعیین بهشتی یا جهنمی بودنش مطالبش رو میخوندم
کی اهمیت میده… اون دیگه نبود
(+)
*پینوشت: فکر کن،… برای یه نفر کامنت بذاری و برای مرگ خودش بهش تسلیت بگی. خیلی پست مدرنیم ما ها
True Love Will Never Fade
جمعه, 12 سپتامبر at 17:26 | In | 1 Commentآدمها گاهی حق دارن عاشق بعضی از آدمهای دیگه بشن. حق ندارن؟
Mark Knopfler
Years active: 1965–present
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

