آیات انسانی
یکشنبه, 30 نوامبر at 1:18 | In | 4 Commentsطبیعی بود که بعد از خوندن این مطلب و این یکی که در موافقت با متن اول نوشته شده بود و همچنین مطلب سوم که همگی رو در فاصله کمتر از یک هفته خوندم، من هم دست به کار بشم و درباره این مسأله که به واقع یکی از دغدغههای من هم هست چیزی بنویسم.
من، یعنی این موجود گهی که خودم هم حتی نمیشناسمش و این روزها چنان فکر میکنه کسی شده که ادعاش ماتحت عالم رو پاره کرده، واقعاً حاصل چیه؟ چه عواملی شکلگیری چنین موجودی رو باعث شدن و اگه این عوامل نبودن چی به سر این ابله میومد؟
همین جا نگه دارید. اسمشو میخواین بذارین جبرگرایی، خود-زنی، اعتقاد به سرنوشت، یا هر چرتوپرت دیگهای. من میخوام از تصور شخصیم بنویسم، از اعتقاداتی که بعید میدونم بتونید به سادگی برهانی برای رد کردنش بیارید.
برنده میشی. تو رقابت. با بقیه اسپرمها. تو این رقابت نقشی نداری و تا اینجای قضیه فرقی با بقیه اسپرمهایی که تو سرتاسر دنیا برنده مسابقه خلقت میشن نداری. و تو خلق میشی. جریان تازه شروع میشه، جریان customize شدن تو. جریان متفاوت شدنت با بقیه همقطارات. از همین لحظه مواد غذایی دریافتی و نوع نگهداری از هر نطفه (و بعدش، جنین) با بقیه متفاوت میشه. یکی تو شاخ آفریقا و یکی تو قعر آمریکا. یکی مادرش میشه این و یکی هم اون. با هر دردسری هست میای دنیا (دنیای واویلای ما) و جریان سفارشی شدنت کماکان ادامه پیدا میکنه. با ذره ذره از دنیایی که میبینی و بهت نشون میدن، با تک تک حرفهایی که میشنوی و با قطره قطره از محبتی که شاید میبینی و شاید هم نه، خاصتر میشی و متفاوتتر از بقیه. داری کمکم متمایز میشی از اونها. و میگذره و میگذره تا تو اولین «من» رو به زبون میاری. اینجاست که داری میفهمی تو با تمام مشخصاتت، یه نقطه منحصربهفرد رو تو دستگاه مختصات خلقت تشکیل دادی. بزرگتر و بزرگتر میشی و هر روز بیشتر جدا میشی از «توده»، و میرسی به جایی که اینجا هستی. همین الان.
368 تا فیلم دیدی. 214 ات کتاب خوندی. 412 تا خواننده و گروه موسیقی میشناسی. 1097 تا بازیگر و 67 تا کارگردان و 14 تا نقاش و 23 تا فیلسوف و 3 تا معمار و 2 تا مجسمه ساز میشناسی. خوره کامپیوتری. بهت میگن مهندس. بابات پول کافی بهت میده. خونتون عوض سریالهای ایرانی، Mezzo میبینی. زبان انگلیسیت بد نیست. یه فلش 8 گیگ داری. آدامس اربیتت هم ترک نمیشه.
به کجا رسیدی؟ به کجا میخواستی برسی؟ نمیدونی؟ مطمئنی؟
تبدیل به موجودی شدی با مختصاتی خاص خودت. با کوالیتی منحصر به فرد. این تو هستی. زاده اتفاقات. زاده حوادث، شانسها. هیچ کس به تو قول نداده بود به اینجا برسی. هیچ deadline ای نبود، هیچ اجباری نبود. you are as you are . شخصیتت رو دنیای اطرافت ساخت. همه چیز اجباری بود! نقشی از خودت نداشتی. ممکن بود کارگردان زمان از تو هر بازیگر دیگهای که میخواست میساخت. اون موقع دیگه این نبودی که الان هستی. شاید یکی دیگه نقش تو رو بازی میکرد و تو شاید اصلاً نبودی. شاید بعداً، شاید هم هیچ وقت. یه مشت اتفاقات و تقدیری که برای تو نوشته شده بود، تو رو شکل داد. مثل کوزههایی که اولش همه از یک گل بودن، ولی هر کدوم به دست کوزهگر به یه شکل در اومدن. پس تو هیچ ارجحیتی نداری به اون کسی که نقشش از اول چیزدیگهای بوده و قرار نبوده مثل تو این همه با کلاس بشه! اینو بفهم. هر چند که امیدی نیست درکش کنی.
همش همین بود.
یاد اون صحنه افتادم که تایلر تو Fight Club میگفت:
You are not special. You are not a beautiful or unique snowflake. You’re the same decaying organic matter as everything else.
نان، عشق، بتنآرمه
یکشنبه, 23 نوامبر at 0:43 | In | Leave a Comment
1
برای هر گوسفندی علفی هست و برای هر علفی گوسفندی.
2
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم / دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر / هم جور به كه طاقت شوقت نیاوریم
3
آنجا کسی نبود، غیر از من و خیال و تنهایی
Loneliness has followed me my whole life, everywhere. In bars, in cars, sidewalks, stores, everywhere. There’s no escape. I’m God’s lonely man
4
تا حالا شده یه فیلمو ببینی، بعد دوباره ببینیش، بعد هی دوباره ببینی و ببینی و آخرش برسی به جایی که حاضر نباشی حتی یه لحظه دل بکنی ازش. با خودت میگی چی میشد اگه منم یکی از بازیگرهای این فیلمه بودم، چی میشد اگه تمام دنیا لوکیشن همین فیلمه میشد، این کارگردانه چرا خدا نشد، چرا همه نباید مثل بازیگرهای تو این فیلمه باشن، و هزار تا چرای دیگه.
اونوقته که یاد اون حرف استاد براهنی میفتی که میگفت: تو این آثار، یه احساس لذت هنری نهفتهاس که هی وادارت میکنه که برگردی و دوباره ببینیش. اونقدر که حفظ بشی کل ماجرا رو و هنوز عطش دوباره دیدن اثر تو وجودت باقی باشه.
5
در شب زمان بیهوده تخم امید میکاشتیم، چرا که شب پایدار بود.
6
کاش میشد مثل این فیلمهای لوس که اتفاقاً بیشترشون هم ایرانین، میتونستی اون موقعهایی که از ناخوشبختیها و بدبختیها پر میشدی و نزدیک گیماوور شدن بودی، میرفتی بالای قله یه کوه و از جایی که تمام شهر زیر پاهات بود فریاد میزدی: ای خدا… . اونوقت دوربین یه نمای 360 از محیط اطراف و شهر نشون میداد و تمام مشکلاتت خودبهخود از بین میرفتن.
حیف که این سوژه هم کلیشه شده. ای خدا…
7
آخرش یه روزی، یه شبی یا چه میدونم یه وقتی که دارم از جلوی دراور رد میشم یا مثلاً میرم دستشویی و تا به آینه نگاه میکنم، تصویر یه خوک بد قیافه رو اونجا میبینم که زل زده بهم و بعدش وقتی سرمو تکون میدم، خوکه تبدیل میشه به خودم و همین.
* ترس دوران بچگیم واقعاً همین بوده ها! (چند وقتیه بچه شدم، توی پرانتز)
8
راستیتش اینه که تو (من) از اولش هم نفهمیده بودی فرق دنیای واقعی آدمها رو با این دنیایی که تو وبلاگستان ترسیم کردن از خودشون. همیشه برات تناقض بوده دیدن این همه آدم فانتزی با دنیاهای قشنگشون که تو وبلاگستان موج میزنن و اون جامعه گهی که توش زندگی میکنی. اینهایی که میخونی و میبینی و میشنوی و جو-گیر میشی، به گمونم چیزی نیستند جز بهشت گمشده نویسندههاشون و حتماً خودت هم حق میدی که نمیشه جلوی کسی رو گرفت تا از جالبات و قشنگیهاش حرف نزنه. وسط جهنم، هر کسی اینجا واسه خودش یه نیمه بهشت رؤیایی ساخته و از اتوپیایی حرف میزنه که فقط تو دل خودشه.
یکیشم من، من نفهم
9
This is the closest thing to crazy I have ever been
Feeling twenty-two, acting seventeen
This is the nearest thing to crazy I have ever known
I was never crazy on my own
And now I know that there’s a link between the two
Being close to craziness and being close to you
10
ما که رنج میبریم، ما که درد میکشیم
ما که پارس میکنیم ، ما که دم تکان می دهیم…
11
هر نگاه آبستن دردی…
neither me nor you
جمعه, 14 نوامبر at 0:15 | In | Leave a Commentاسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
ارزیابی شتابزده
شنبه, 8 نوامبر at 1:28 | In | Leave a Comment1
تو که تمام تار و پودت از خیاله، اونوقت از واقعیت حرف میزنی؟!
2
و وقتی درست فکر کنی، میبینی الگوریتم زندگیت چیزی فراتر از همین کاری که گوگلریدر میکنه نیست. تو چیزی نیستی جز Reader و Share کننده و Starred کننده کارهای دیگران. از یکی خوشت میاد، حرفاشو share میکنی. حوصلت از یکی سر میره، mark all as read ش میکنی. با یکی قهر میکنی، فیدش delete میشه. با فلان کار دوستت حال میکنی، کارشو starred میکنی تا یه موقع مناسب، دوباره سورپرایز بشی.
اما گاهی پیش میاد که گوگلریدرت کانکت نمیشه، اون وقته که…
3
زنده موندن هم دیگه تکراری شده این روزها، اصلن خز شده امید به زندگی. یادمه اون وقتها کلی کلاس داشت این چیزها، مثل پشکل نشده بود زنده بودن.
4
- چرا غواصها وقتی میخوان از قایق شیرجه بزنن تو آب، رو به عقب شیرجه میزنن؟
- آخه اگه جلویی شیرجه بزنن که میفتن تو قایق!
* کولترین جوک تمام دورانها
5
طرف هر چی درمیاره میده پول میخره.
6
حق مسلم هر آدمیه که برای یک لحظه هم که شده تو پوست خودش نگنجه، حتی مسلمتر انرژی هستهای.
7
هزار سال از مردن لیلی گذشت…
8
در تنم دردهایی هست به عمق بیستواندی سال بیدردی. در تنم بیدردیهایی هست به کمعمقی بیستواندی سال زندگی.
9
بعضی آدمها هستن که کلن پلیمودشون روی حالت شافل تنظیم شده و عکسالعملها و رفتارشون تابع هیچ توزیع آماری کشف شدهای نیست. اصولن زندگی کردن با اینها شاید همیشه دلچسب نباشه، ولی از بودن باهاشون لذت کشف فصلهای نخونده زندگی نصیبت میشه خیلی وقتها.
10
و یکی از شوخیهای رایج و همیشگی اون روزها این بود که با دیدن تابلوی «ورود حیوانات ممنوع» نصب شده توی مترو، با شیطنتی تؤام با فرصتطلبی رو به دوستمون میگفتیم: باز دوباره یادم رفت بذارمت خونه، الان بهم گیر میدن.
11
امروز بهترین دوستم رو پیدا کردم. امروز پارتنر نداشته تمام تنهاییها و نجواهای این سالها رو گیر آوردم. اون ایدهآل خودمو یافتم. باهاش چت کردم حتی!
با هر دو آیدی مسنجرم آنلاین شده بودم و از این یکی خودم به اون یکی خودم کلی PM بازی کردیم و A/S/L پرسیدیم و لاس زدیم چند ساعتی. به نظرم اون آیدی دومیه یه مقدار مرموز به نظر میرسه، باید بیشتر از زیر زبونش حرف بکشم بیرون. عوضش آیدی اولیه اونقدر رو بازی میکنه که میترسم کار دست خودش بده همین زودیها. قرار گداشتیم هر چند وقتی دوباره با هم چت کنیم. فکر کنم بتونم مخشو بزنم اگه همینجوری پیش بره، فقط باید یه کم با شخصیتتر خودمو نشون بدم که فکر کنه آدم مهمی هستم.
امیدوارم اون یکی آیدی اینجا رو نخونه، وگرنه خیلی ضایع میشم.
12
آوخ چه کرد با ما این چرخ روزگار…
13
The time is gone, the song is over, thought I’d something more to say

ببک ببک ببک
چهار شنبه, 5 نوامبر at 16:36 | In | Leave a Comment- راستی از ممد جعفری چه خبر؟
- کی هست؟
- نمیشناسمش
- منم همین طور
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
