ویشلیست امسال
جمعه, 26 دسامبر at 16:10 | In | 1 Commentسلام آقای بابانوئل، خوبین ایشالا؟ دماغتون چاقه؟
راستش مزاحم شدم خدمتتون عرض کنم که بنده علیرغم تمام تلاشی که جماعت بزرگسال برای دروغ جلوه دادن شما میکنند و تبلیغات غلط آنها، اعتقاد راسخی به وجود شما و حتی خیلی از افسانههای پیرامونتان دارم.
بنابراین، عاجزانه خواهشمندم که در این سال نوی میلادی که چیزی به شروعش نمانده یک سری به آن کیسه جادویی خود زده و به این wish list ما یک سروسامانی بدهید. نیازی نیست به خودتان زحمت بدهید، 3 تا از مهمترین درخواستهامو اینجا ذکر میکنم، فعلاً اینها رو برآورده کنید تا بعد…
Canon PowerShot G10
Apple iPhone
Western Digital My Passport 400 GB
ارادتمند شما،
محمد. ف.
ای خاطرهات پونز، نوکتیز ته کفشم
یکشنبه, 21 دسامبر at 1:12 | In | 5 Comments1
- اگر عاشق کسی شوی چه میکنی؟
- طرحی از او میکشم و مطمئن میشوم که به آن شبیه شود.
- کدام شبیه شود؟ آن طرح؟
- نه، آن شخص.
برتولت برشت
2
اینکه بنده مدت زیادی شیفته و دلدادهی انواع اتوموبیل بودم و مجلهی ماشینم ترک نمیشده روزگاری رو انکار نمیکنم. هنوز هم با دیدن یه ماشین جدید با طراحی دلچسب، دامنم از دست میره حتی! اما نکته همین جاست که اینجانب کوچکترین علاقهای به روندن هیچ ماشینی نداشته و ندارم و در طول این 4 سالی که از گرفتن (اجباری) گواهینامهام میگذره تا حالا شاید 50 کیلومتر مجموعاً رانندگی نکرده باشم، تازه اون هم با ماشین دنده اتوماتیک. اشتیاق برادرم برای بردن ماشین حتی در مسافتهای خیلی کوتاه متعجبم میکنه. اما من با وجود اینکه مخالفتی با ماشین بردنم نبوده و نیست، هیچ تمایلی به رانندگی ندارم. آرامش و ماجراجوییای که تو پیادهروی و بعضاً نقلیهجات عمومی هست رو با استرس و دردسر ماشین شخصی بردن عوض نمیکنم.
3
اصلاً حکمت این پلیمود شافل هم شاید این بوده که کمی ادویه ماجراجویی به ذائقه موسیقایی تو فریزر مونده این روزهای من اضافه کنه. شده آهنگهایی رو که دو سال تمام مثل جوب سر کوچه بی اعتنا از روشون رد میشدم رو به همین حالت تصادفی که تو پلیرم گوش دادم یک دل نه دو دل عاشق کشفنشدگی اونها شدم.
خوب البته جالبی این تصادفیها هم این میشه که وقتی داری پرواز میکنی با کلاسیکجات باروک و دست (سر) از پا نمیشناسی، یه دفه میره رو ترک «نشکن دلمو» جناب چاووشی که صرفاً به یاد نوستالژیهای خوابگاهی هنوز از تو پلیرت پاک نشده و خلاصه که از عرش با مخ میاردت پایین.
4
تا اومدم به خودم بجنبم، دیدم تو عمل انجام نشده قرار گرفتم.
5
“با دیدن اون صحنه بود که زندگی من وارد جریان تازهای شده و از اون به بعد تصمیم گرفتم…”
این جمله و امثال این، مدتها منو مشغول به خودش میکرد وقتی زندگی نامه یه نفرو میخوندم یا کسی خاطرهای تعریف میکرد برام. همیشه این خودم به اون یکی خودم میگفت مگه ممکنه آخه یه نفر فقط با دیدن یا شنیدن یا کلاً درک یه حادثه، جریان زندگیش عوض شه و تأثیر اون اتفاق به حدی باشه که تا آخر عمرش از یاد نبرش.
اما چند وقتی میشه که با اطمینان میگم اینها مشتی چرند و توهمات افراد بیشتر نیست. در تصمیمگیریهای کلان و تغییر عقیدههای بزرگ ما حتماً اگر بگردید حداقل دهها عامل مختلف دستبهدست هم میدن و ممکن نیست که شما به همین راحتی یک عامل یا حادثه رو جرقه رفتارهای بعدیتون بدونید. نکته جالبش اینجاست که افراد همیشه از میون اون دهها عامل، فقط یکی رو که از همه باکلاستره و باعث بالا بردن شأن اجتماعیشون میشه رو ذکر میکنن. و تو هم از همه جا بیخبر، چه فکرها که نمیکنی و چه کردیتهای بیخودی که به اونها نمیدی.
6
هرگز نمیدانم عقيدهام درباره يك موضوع چيست مگر زمانی كه نوشته خودم درباره آن موضوع را بخوانم.
ویلیام فالکنر
7
خود من یکی از عوامل (غیر) مجاز پخش همین نقلقولها بودم و هستم هنوز. اون روزها با اساماس، این روزها وبلاگ و الخ. اصلن یه جورایی حال میکنم باهاشون، انگار که کنسانتره و افشرهی زندگی یه نفر باشن که مفت دست تو رسیدن. و من معتقدم نقلقولها اختراع نیستند که بشه ثبتشون کرد، در واقع یه کشف محسوب میشن که فقط در همون لحظه، متعلق به گویندهشون هستند و بعد از اون هر کسی میتونه به هر نحوی ازشون استفاده کنه.
8
بر سر آنم که گر ز دست برآید / دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد / دیو چو بیرون رود فرشته درآید
حافظ
9
اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه…
10
این هم برای رفع کنجکاوی اون یه نفر:

color blind
جمعه, 12 دسامبر at 2:36 | In | 1 Comment
The Royal Tenenbaums (2001)
Royal: I’ve always been considered an asshole for about as long as I can remember. That’s just my style. But I’d really feel blue if I didn’t think you were going to forgive me.
Henry Sherman: I don’t think you’re an asshole, Royal. I just think you’re kind of a son of a bitch.
Royal: Well, I really appreciate that.
Chocolate Box
پنجشنبه, 11 دسامبر at 14:25 | In | 1 Commentهستند کتابهایی که میخرمشون. هستند کتابهایی که میخونمشون. هستند کتابهایی که بعضی قسمتهاشون مجذوبم میکنه. هستند کتابهایی که ارزش هایلایت کردن داره خیلی از جملاتشون. هستند کتابهایی که کلاً هایلایت خورشون بالاست، بس که خالی نیستند. حاصل هایلایتهای یک عمر نویسندههاشون هستند لابد. کماند البته اینجور کتابها، ولی هر کدومشون کافیاند برای یک عمر. اثرشون تا مدتها روت باقی میمونه، اگر اوور-دوز نکنی. اصلاً اینها هستند که دنیای ما رو هایلایت میکنند، بدون نیاز به جلب توجه و جار زدنهای مرسوم.
* فیلمها هم اینجوری اند، بعضیهاشون. همین فارستگامپ خودمون. دردم اومد از دیدن دوبارهش.
darKsidEoFthEmooN
یکشنبه, 7 دسامبر at 0:35 | In | Leave a Commentاجرای Live at Pompeii سال 1971 و بلافاصله Live 8 سال 2005 پینکفلوید رو ببینی و اونقدر از دنیا کنده بشی و بال پرواز دربیاری که فراموش کنی هیچ وقت دیگه این گروه با هم نخواهند بود. هیچ وقت.
اینها از اولش هم با «دیوار» گره خورده بود کارشون، باقی بهانه بود.
آلبوم دیوار، اجرای لایو دیوار (برلین)، فیلم دیوار، کتاب دیوار (ابراهیم نبوی)
عاشق دیوونگیهای راجر، نعرهی گیتار دیوید، متانت ریچارد و خستگیناپذیری نیک ام.
* یادمه پویان میگفت: من اگه سرطان داشتم و میدونستم که تا چند روز دیگه میمیرم و فقط یه آرزو میتونستم بکنم، بدون شک حضور تو یکی از اجراهای پینک، تنها آرزوی من بود.
دانوب آبی
چهار شنبه, 3 دسامبر at 23:50 | In | Leave a Commentخودمونیم،… اگر جناب یوهان اشتراوس خدا نبوده، پس کی بوده؟
* همین چند روز پیش که تو مترو به یکی از شاهکارهای اشتراوس گوش میدادم، ناخودآگاه به رقص اومده بودم که مرد کناری محکم به شونم زد و گفت: چه خبره پسر جون؟ حالت خوبه؟
[لحنش یه چیز تو مایههای where's the fire خارجیها بود]
* حوصله آپلود کردن کارهاشو نداشتم، تو نت بگردید و حتماً گوش بدید، ضرر نمیکنین.
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.



