افلاک که جز غم نفزایند دگر

جمعه, 27 فوریه at 20:30 | In   | 8 Comments

1

فرقی نداره که فلان کاراکتر تو اون کتابه یا فیلمه مرد باشه یا زن، جوون باشه یا پیر. یا حتی زنده باشه یا مرده. همون‏قدر بهش احساس نزدیکی می‏کنی که با آدم‏های توی آیینه. انگار تصویر خودتو می‏بینی. کاری ندارم اسمشو می‏خوای بذاری هم‏ذات پنداری، هم‏زاد پنداری یا هر کوفت و زهر مار دیگه. مهم اینه که حال می‏کنی باهاش. خودت رو از زاویه اون می‏بینی، حتی شده برای چند لحظه. زندگی رو اونجوری می‏بینی که اون می‏بینه، اصلن با تو حرف میزنه. طرف میشه خود تو، تو میشی خود طرف. تو هم حل میشید. گور بابای بقیه، داری زندگی می‏کنی با اون کسی که می‏خواستی بشی و نشدی. حتی ایده بهت میده، اتوریته‏هات رو شکل میده. غرق میشی. نشئه میشی. با خودت میگی: یعنی میشه؟!

یا یه مدل دیگش اینه که احساس می‏کنی نویسنده عیناً خود تو رو تصویر کرده. کف کردی. هی داستان پیش میره، هی خودتو می‏بینی. خط به خط زندگیتو روایت می‏کنه. مگه یه سناریو رو چند نفر میتونن زندگی کنن؟ این مال من بود به خدا. چجوری ممکنه چنین چیزی؟ کاراکتر داستان پیش میره و میره تا میرسه به یه تفاوت‏هایی با تو. کم‏کم اون کاراکتره ازت دور میشه، نم‏نم فاصله می‏گیره ازت. اما تو دوست نداری اینجوری پیش بره. اصلن چرا باید اینجوری بشه؟ حالا دو تا راه داری، میتونی بی‏خیال اون داستان بشی و صورت مسأله رو پاک کنی، ولش کنی یه گوشه. یا اینکه می‏تونی خودتو ایگنور کنی و تصور کنی که اون تفاوت‏ها اصلن وجود ندارن، باز هم خود تویی که داره روایت میشه. کدوم تفاوت؟! اون یارو عین خود منه. برو بابا… حوصله داری ها.

یعنی اصلاً ردخور نداره این قضیه ها! سعی نکن خودتو خر کنی. فکر کردی این همه داستان‏ها و روایت‏هایی که هر روز نوشته میشن یا فیلم‏برداری میشن چه چیز جذابی میتونه داشته باشه؟! هیچ وقت با خودت فکر کردی؟

داستان زندگی ما، هر کدوم یه پازله. پازلی که از هر طرف نامحدوده. با دیدن و خوندن یا شنیدن هر کدوم از این روایت‏ها، یا درون کاراکتر داستان خودت رو می‏بینی، که در این صورت جای قطعه‏های پازل دونه‏دونه پیدا میشن، و یا دیگرانی رو می‏بینی که دوست داری خودت بودی، که در این حالت هم مرتباً قسمت‏های اضافی به این پازل نامحدود اضافه می‏کنی که روزی باید چیده بشن. و این سیکل ادامه داره و ادامه داره. پایانی در کار نیست.

این میشه که با هر حکایت و روایتی پازلت بزرگ‏تر میشه. هر چقدر پازلت بزرگ‏تر، دردسرت برای چیدن قطعه‏ها بیشتر.

2

یه زمان مد شده بود و هنوز هم ارضا می‏کنه خیلی از این آدم‏های سن‏بالا رو که وقتی چشمشون به این دختر پسرهای ژیگول امروزی میفته که کلی به خودشون رسیدن و این حرفا، تو دلشون یا به اطرافیاشون میگن: مردونگی هم مال زمونه ما بود به خدا. اینا مرد نیستن که! نیگا کن طرف زیر ابرو برداشته. موهاشو نیگا. دست بهش بزنی نقش زمین میشه… و از این مزخرفات.

اما نظر من این نیست اصلن. نه که خودم هم مثل اون‏ها باشم ها. نه. ولی مخافتی ندارم در اکثر مواقع با این هم‏سن‏و‏سال‏هام. اعتقاد دارم که این تغییر و تحول‏هایی که تو پسر و دختر امروز اتفاق افتاده و داره میفته، هر چند به صورت خیلی ضعیف و سطحی، ولی دنباله‏رو همون نظریه انسان مدرنِ که خیلی وقته مطرح شده. قضیه از این قراره که انسان مدرن در اثر تحولاتی که براش اتفاق افتاده و محیطی که خودش به خودش تحمیل کرده، صلاح دیده و حتی مجبور شده که تفاوت‏هایی رو بپذیره تا برای نقش‏های آینده‏اش آماده‏تر باشه.

اینجور میشه که طی این جریان زن‏ها کمی به مردها و مردها هم تا حدودی به زن‏ها شبیه میشن و هر دو به سمت موجودی غایی پیش میرن که حداکثر قابلیت‏ها رو برای ادامه حیات داشته باشه. زن‏ها همراه با حفظ ظرافت‏های زنانه همیشگی، کمی از حواشی(!) می‏کاهند و همانند مرد وارد جریان اصلی زندگی می‏شوند. همچنین زندگی جدید، دیگر مردهای گذشته را هم برنمی‏تابد، پس مرد جدید باید یه‏کم زنانگی کسب کنه و مفهوم ظرافت رو اندکی درک کنه.

هر چند چرند بافتم تا حدودی، اما نهایت سعیمو کردم برسونم منظورمو.

3

خیلی آروم، طوری که طرفت متوجه نشه، در حالیکه داره بلند بلند فلسفه سه هزار ساله بشر رو به چالش می‏کشونه، دستتو می‏بری زیر لباست و حساسیت سمعکت رو تا آخرین درجه کم می‏کنی. همه جا آروم میشه. هر از چند گاهی سری به نشونه تأیید تکون میدی. و همین… راحت میشی.

خیلی دوست داشتم گوش‏هام چنین آپشنی داشتن. حرف بعضی‏هارو باید اینجوری گوش داد اصلن!

4

در مورد زن‏ها نمی‏دونم، اما حقیقت اینه که زیباترین تصویری که تو ذهن یه مرد می‏تونه باشه چیزی نیست جز تصویر یه زن. خلقت مرد اینجوریه اصلن. نمی‏تونه خودشو گول بزنه، تمامی زیبایی‏هایی ذهنش از زیبایی زن نشأت می‏گیره و هر چیزی غیر اون، حس زیبایی خواهی‏ش رو کاملاً ارضا نمی‏کنه.

حالا نیگا نکن که از طبیعت عکس می‏گیره و مجسمه‏های انتزاعی میسازه و ماشین‏های سوپراسپرت طراحی می‏کنه، یا پرتره خودش رو نقاشی می‏کنه. در ورای همه این زیبایی‏ها برای اون، زیبایی دست‏نیافتنی زن نهفته‏س که همه زیبایی‏ها تقلیدی ناشیانه از اون هستن.

5

همینجوری خواب و بیدار تو تختم ولو بودم و موسیقی پس‏زمینه همیشگی خونمون که همون گزارش فوتبالِ هم داشت برای بابام که جلوی تلویزیون خوابیده بود پخش میشد. دو تا از این تیم‏های داخلی داشتن با حداکثر قوا دنبال توپ می‏دویدن و کلی هیجانی بود بازی به گمانم. یه دفه این گزارشگره که شدیداً جوگیر شده بود شروع کرد از اما رضا صحبت کردن و تعریف کردن و اینا. با خودم گفتم خوب شهادت امام رضا بوده، طرف اومده خود شیرینی کنه. چند دقه‏ای دوباره خوابیدم تا این دفعه همراه با دو تا شاخ از خواب پریدم. آخه یارو گفت: عجب شوتی کرد اما رضا! چه می‏کنه…

همون جوری دراز کشیده از داداشم پرسیدم جریان چیه. اونم با انفجاری از خنده بهم گفت: اون یارو اسمش عماد رضا اِ و یه بازیکنه که تو پرسپولیس(درست یادم نیست) بازی می‏کنه.

من هم خیالم راحت شد و دوباره گرفتم خوابیدم.

باد را یارای شنیدن نبود

چهارشنبه, 25 فوریه at 19:04 | In   | 2 Comments

Said the straight man
to the late man
Where have you been
I’ve been here and
I’ve been there
And I’ve been in between

I talk to the wind
My words are all carried away
I talk to the wind
The wind does not hear
The wind cannot hear

I’m on the outside
looking inside
What do I see
Much confusion
disillusion
All around me

You don’t possess me
Don’t impress me
Just upset my mind
Can’t instruct me or conduct me
Just use up my time

I talk to the wind
My words are all carried away
I talk to the wind
The wind does not hear
The wind cannot hear

* I Talk to the Wind by King Crimson *

در مذمت ازدواج

سه شنبه, 24 فوریه at 23:53 | In   | 1 Comment

این حرف‏هایی رو که آقای جاهد در مورد فیلم راه انقلابی زده جالب بود برام. من هم بعد فیلم دقیقاً به همین‏ها فکر می‏کردم گویا. و الان باید دوباره یادآوری کنم به خودم و کسی که احیاناً اینجا رو می‏خونه همون مونولوگی رو که وودی آلن تو فیلم آنی‏هال میگه و همین پایین (سه تا پست پایین‏تر) به انگلیسی کپی کردمش. رابطه‏های ما همش همینه که میگه…

to all the posts i’ve loved

سه شنبه, 24 فوریه at 23:36 | In   | Leave a Comment

حالم اصلن خوب نیست
شاید روزی دیگر
شاید هم

i deserve it

یکشنبه, 15 فوریه at 0:32 | In   | 2 Comments

snail2It s time to travel
It s time to go
It s time for packing little darling
We gonna find another world

Oh cant you see
You belong to me
Its time to travel
It s time to go
All we need is long vehicle

Its time for boarding
So hit the road
Take your tooth brush little darling
Take your language and your hope

Oh cant you see
We have no time for cup of tea

Its time to travel
Its time to go
All we need is long vehicle


Long Vehicle by Emir Kusturica & The No Smoking Orchestra

چشم‏هایی که فکر می‏کنند

جمعه, 13 فوریه at 13:28 | In   | 2 Comments

از همون روز اولش همین جوری بود. اصلن وضعیت دیگه‏ای قابل درک نبود برام. فکر می‏کردم همه مثل من فکر می‏کنن، هنوز هم چنین تصوری دارم حتی. کل قضیه همین نوع برخورد من با فیلم‏ها و کتاب‏هایی بود که می‏دیدم و می‏خوندم. تو این فیلم‏ها و کتاب‏ها اغلب، وقایعی اتفاق میفتاد و دیالوگ‏هایی رد و بدل میشد که منو اگه نگم ساعت‏ها، برای چند ثانیه‏ای به فکر وامی‏داشت. با خودم می‏گفتم آخه چی‏جوری ممکنه بشری بتونه چنین اثری رو خلق کنه و همین جوری عادی میون ما ها راه بره، بی هیچ فرقی. یا حتی دغدغه‏ام شده بود این که چطور میشه افرادی فلان فیلمُ دیده باشن و فلان کتاب رو هم خونده باشن، اما هنوز همون آدم‏های قبلی باقی موندن. آخه چرا؟… اینجوری یه حس عجیبی بهم دست میده که انگار اون اثر به هدر رفته و مصرف کننده‏هاش فقط اونو مصرف کردن، نه بیشتر. آخه تو چی‏جوری می‏تونی اون مونولوگ کذایی رو شنیده باشی و همون آدم قبلی مونده باشی؟ مگه میشه بعد سی سال که از ساختن اون فیلمه می‏گذره، آدما هنوز نتونستن مسالمت‏آمیز زندگی کنن. آخه مگه مشکلشون حل نشد بعد دیدن اون سکانس‏ها و حرف‏ها. نکنه همه سنگ شدن اینجا؟

می‏ترسم. می‏ترسم که نکنه خود نویسنده‏هه و کارگردانِ هم همون آدم قبل کار مونده باشن. یعنی ممکنه اون‏ها هم فقط تا لحظه خلق اثر درگیر مونولوگ‏ها و دیالوگ‏های تاریخیشون بودن، و بعد از اجرای کار، همون احساس رها شدن از اثر بهشون دست داده و … تموم. نکنه حتی اون کارگردانِ و نویسنده‏هه هم فقط چون میدونسته اثرش پر فروش میشه و از درد مردم با خبر بوده، دست گذاشته رو مسائل مورد علاقشون.

ولی خُب، کی اهمیت میده. مهم اینه که هنوز هم میشه زندگی کرد با همه حرف‏هایی که این آدم‏ها زدند و گاهی از روی عمد نزدند.

I thought of that old joke, y’know, the, this… this guy goes to a psychiatrist and says, “Doc, uh, my brother’s crazy; he thinks he’s a chicken.” And, uh, the doctor says, “Well, why don’t you turn him in?” The guy says, “I would, but I need the eggs.” Well, I guess that’s pretty much now how I feel about relationships; y’know, they’re totally irrational, and crazy, and absurd, and… but, uh, I guess we keep goin’ through it because, uh, most of us… need the eggs

(+)

اندر ژانر شِکر خوردن

چهارشنبه, 11 فوریه at 23:40 | In   | Leave a Comment

ژانر: اون‏هایی که بعد از به هم زدن رابطه و یه مدت تنهایی کشیدن، کارشون این میشه که مرتب آنلاین بشن و تو قسمت status message مسنجر چیزهایی رو خطاب به در بنویسند که دیوار بشنوه. و البته که اصلاً مضمون این نوشته‏ها بیان تنهایی و بی‏کسی و درمذمت عشق نیست ها!

the double life of mine

جمعه, 6 فوریه at 1:26 | In   | 4 Comments

هیچ خصومتی در کار نبود اون اوایل. بعدها هم خصومتی نبود تو کار حتی. فقط این بود که من می‏خواستم کنترل کنم، که دست خودم باشه که چه وقت‏هایی با کیا حرف بزنم، رابطه داشته باشم و یا اس‏ام‏اس بزنم و چت کنم و کامنت‏بازی کنم با دوست‏ها و بقیه. همین…
دیروز از این پسره تقریباً نه، تحقیقاً 12 تا میسد‏کال روی گوشیم افتاده بود و موقع تمام اون زنگ زدن‏ها و پشت خط موندن‏ها من دقیقاً کنار گوشیم نشسته بودم و در هوشیاری کامل، ولی راستش اصلاً تو اون لحظه حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. این اتفاق کم اتفاق نمیفته ها! خیلی وقت‏ها پیش میاد که من نه جواب اس‏ام‏اس و نه زنگ‏های دوستام رو نمیدم و اگر حوصله داشته باشم – تکرار می‏کنم، اگر – بعداً باهاشون تماس می‏گیرم و یه خالی‏ای می‏بندم که مثلاً سایلنت بوده و غذام رو گاز بوده و از این حرف‏ها. اینجوری در واقع روابطم رو محدود می‏کنم به حوصله داشتن‏ها و تو مود بودن‏هام. واقعیت اینه که طرفم هم اینجوری راحت‏تره، چون با بی‏حوصلگی من مواجه نمیشه و با میل خودم باهاش حرف می‏زنم.
البته، این‏ها که گفتم فقط محدود میشه به روابط غیر رو در رو. در واقع توی رابطه‏های فیس‏تو‏فیس من هیچ برگ برنده‏ای ندارم، یه بازنده تمام عیارم! قانون و معیارم میشه طرف مقابل و اون میتونه تا حد امکان و حتی خیلی بیشر به وقت و اعصاب من گند بزنه و از هم‏صحبتی با بهترین دوستش لذت ببره. اصلن کنترل و افسار مکالمه و دیالوگ‏ها رو به کلی از دست میدم و دودستی میدمش به طرف.
الان که اینا رو نوشتم دارم نتیجه می‏گیرم که احتمالاً یکی از دلایل علاقه بی‏اندازه من به این دنیای سایبر و مجازی‏جات لعنتی هم شاید همین طفره رفتن از روابط فیزیکی و رو در رو باشه که من هیچ شانسی برای کنترولشون ندارم. اینجا، یعنی مجازستان، حد و حدود روابط رو دقیقاً می‏تونم حفظ کنم و حتی آدم‏ها هم اینجامنطقی‏ترند – و شاید مجبورند که باشند – و درک می‏کنند که من مثلاً چه وقت‏هایی حوصله دارم و کِی نه. اگر هم درک نکنند که باز هم همیشه راه‏های بازدارنده‏ای برای ignore کردن و invisible بودن و بی‏خیالی طی کردن هست تو این فضا. برا همینه که عاشق اینجا شدم دیگه!
تو وبلاگ‏نوشتن و خوندن هم همین رویه رو دارم. هیچ عامل خارجی منو مجبور به نوشتن نمیتونه بکنه وقتی که حس نوشتن و نوشته‏شدن ندارم، و علی‏رغم اینکه همه نوشته‏های دوستانم رو می‏خونم، هیچ وقت کامنتی رو از روی تعارف‏بازی و برخلاف میلم نذاشتم تا حالا – شاید یه چند تایی – و اگه اصطلاحاً نظرم نیاد خُب نیومده دیگه. کاریش نمیشه کرد. امیدوارم بقیه هم درک کنند.
خلاصه که خودخواهی هم عالمی داره و به قول شاعر، هوای حوصله ابری است.

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.