another year has gone
پنجشنبه, 19 مارس at 16:08 | In | 2 Commentsمن خوبم؛
شنبه داریم با محمود میریم که ملحق بشیم به یه حرکت جهادی. اردوی بچههای مفید. طرفهای کهنوج و اینا، یه روستای خیلی محرومه به گمونم؛ مثل همیشه. از این اردوها که بعدش، همه احساس مقدس بودن و بنده خوب خدا بودن بهشون دست میده و فکر میکنن که چقدر انسانهای برگزیده و خوبی بودن که از تعطیلات عیدشون زدن که برن به مردم محروم کمک کنن و براشون خونه بسازن. از اون اردوها که من دوست دارم. از اون آدمها که بیشترشون رو به بیشتر آدمهای اطرافم ترجیح میدم. و از خدایی که در این نزدیکیست.
راستی، سال جدیدتون نو…

سفرنامه صبا
چهار شنبه, 18 مارس at 22:16 | In | 1 Commentامروز سیزدهمین روز سفر ماست و کماکان در شرق اروپا گرم سیاحتیم. این منطقه از اروپا نسبت به قسمتهای غربی به شدت بکر باقی مونده و تأثیرات صنعتی شدن چندان محسوس نیست؛ طبیعتی که اینجا داره رو من تو هیچ جای ایران ندیدم. آبوهوایی نیمه معتدل و گاهاً سرد، مردمی به غایت گرم. اینجا که ما الان هستیم برفها آب شده و بهار چهرشو نشون داده، نسیم خنکی که تو چادرمون میاد وصف ناپذیره. قراره بعد از ظهر همراه کشیش کلیسای محلی – آقای گدولانوف – بریم یه دوری توی شهر بزنیم و از این بیماشینی هم نهایت استفاده رو بکنیم.
از مرز مجارستان که به طرف اسلواکی میومدیم خیلی خسته و و حتی ناامید شده بودیم، خرابی ماشین و اون دوهزار دلاری که تو ترکیه ازمون دزدیدن کمکم داشت از پایان سفر ناامیدمون میکرد. اما دیروز که پلیس ترکیه باهام تماس گرفت و گفت که دزدُ پیدا کرده، یه مقدار خوشحال شدیم؛ و وقتی کاملاً امیدوار شدیم که اون تعمیرکار ماشین بهمون گفت که یه دونه عین گیربکس ماشینُ پیدا کرده و تا فردا میتونیم ادامه بدیم سفرمونُ. میگفت از این مدل نیسان تو شرق اروپا خیلی کم پیده میشه و شانس آوردیم که همکارش یه دونه تصادفی هممدل ماشین ما رو سراغ داشت و میخواد گیربکس اونو برای ما نصب کنه.
یادم رفت بگم که دیشبُ تو یه مُتل (که اینجا بهش میگن موتلار) کوچیک تو یه دهکدهی تاریخی و کمجمعیت در 40 مایلی اینجا خوابیدیم. اسم دهکده کیدولاوا بود و براساس تابلویی که تو میدون اصلی زیر یه مجسمه نصب شده بود، قدمتی 3000 ساله داشت و یکی از ساکنین با انگلیسی دستوپا شکسته برامون توضیح داد که اون مجسمه وسط میدون، نیم تنه اسکندر مقدونیِ و باز هم طبق گفتههای همون فرد (که من باورش برام سخت بود) اسکندر با تموم سپاهش یه چند روزی رو تو اون دهکده اقامت کردن و موقع برگشت از شهر (که الان دهکدهای بیشتر نبود)، شخص اسکندر کلی تعریف کرده بوده از مردم اونجا و امکانات شهر والخ، که روی همون تابلو نوشته شده بود.
اگر مشکلی پیش نیاد فردا ادامه سفر رو به سمت جمهوری چک (که تا همین چند سال پیش با اسلواکی یک کشور متحد بودن) با ماشین رانندگی میکنیم، هر چند که بعیده بتونیم به این راحتیها از این مردم بینظیر و طبیعت اسلواکی دل بکنیم. جادهها هم اینجا خیلی باصفا و باحالاند و اگه مثل مشکلی که تو مجارستان با پلیس پیدا کردیم برامون پیش نیاد، با دو روز تأخیر از برنامه، سفرمون رو ادامه میدیم.
الان داره صدای اذان از اون مسجد نزدیک میاد (کلیسا و مسجد دو خیابون فاصله دارن) و باطری لپتاپم هم داره تموم میشه؛ بهتره هر چی زودتر یه کافینت پیدا کنم و این پست رو پابلیش کنم. فعلاً…
*پینوشت: برای خودم هم سخت بود باور نکردن اینهمه جزئیاتی که از سفر تخیلیم به دور اروپا نوشتم. اسامی و تاریخها و کلاً همه چیز ساخته ذهن خودم بود. بیشک یه روز که خیلی هم دور نیست، این سفر واقعی رو همراه با همسفری واقعی خواهم رفت. تا اون روز…
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
