سفرنامه صبا

چهار شنبه, 18 مارس at 22:16 | In   | 1 Comment

امروز سیزدهمین روز سفر ماست و کماکان در شرق اروپا گرم سیاحتیم. این منطقه از اروپا نسبت به قسمت‏های غربی به شدت بکر باقی مونده و تأثیرات صنعتی شدن چندان محسوس نیست؛ طبیعتی که اینجا داره رو من تو هیچ جای ایران ندیدم. آب‏و‏هوایی نیمه معتدل و گاهاً سرد، مردمی به غایت گرم. اینجا که ما الان هستیم برف‏ها آب شده و بهار چهرشو نشون داده، نسیم خنکی که تو چادرمون میاد وصف ناپذیره. قراره بعد از ظهر همراه کشیش کلیسای محلی – آقای گدولانوف – بریم یه دوری توی شهر بزنیم و از این بی‏ماشینی هم نهایت استفاده رو بکنیم.

از مرز مجارستان که به طرف اسلواکی میومدیم خیلی خسته و و حتی ناامید شده بودیم، خرابی ماشین و اون دوهزار دلاری که تو ترکیه ازمون دزدیدن کم‏کم داشت از پایان سفر ناامیدمون می‏کرد. اما دیروز که پلیس ترکیه باهام تماس گرفت و گفت که دزدُ پیدا کرده، یه مقدار خوشحال شدیم؛ و وقتی کاملاً امیدوار شدیم که اون تعمیرکار ماشین بهمون گفت که یه دونه عین گیربکس ماشینُ پیدا کرده و تا فردا می‏تونیم ادامه بدیم سفرمونُ. می‏گفت از این مدل نیسان تو شرق اروپا خیلی کم پیده میشه و شانس آوردیم که همکارش یه دونه تصادفی هم‏مدل ماشین ما رو سراغ داشت و میخواد گیربکس اونو برای ما نصب کنه.

یادم رفت بگم که دیشبُ تو یه مُتل (که اینجا بهش میگن موتلار) کوچیک تو یه دهکده‏ی تاریخی و کم‏جمعیت در 40 مایلی اینجا خوابیدیم. اسم دهکده کیدولاوا بود و براساس تابلویی که تو میدون اصلی زیر یه مجسمه نصب شده بود، قدمتی 3000 ساله داشت و یکی از ساکنین با انگلیسی دست‏و‏پا شکسته برامون توضیح داد که اون مجسمه وسط میدون، نیم تنه اسکندر مقدونیِ و باز هم طبق گفته‏های همون فرد (که من باورش برام سخت بود) اسکندر با تموم سپاهش یه چند روزی رو تو اون دهکده اقامت کردن و موقع برگشت از شهر (که الان دهکده‏ای بیشتر نبود)، شخص اسکندر کلی تعریف کرده بوده از مردم اونجا و امکانات شهر والخ، که روی همون تابلو نوشته شده بود.

اگر مشکلی پیش نیاد فردا ادامه سفر رو به سمت جمهوری چک (که تا همین چند سال پیش با اسلواکی یک کشور متحد بودن) با ماشین رانندگی می‏کنیم، هر چند که بعیده بتونیم به این راحتی‏ها از این مردم بی‏نظیر و طبیعت اسلواکی دل بکنیم. جاده‏ها هم اینجا خیلی باصفا و باحال‏اند و اگه مثل مشکلی که تو مجارستان با پلیس پیدا کردیم برامون پیش نیاد، با دو روز تأخیر از برنامه، سفرمون رو ادامه میدیم.

الان داره صدای اذان از اون مسجد نزدیک میاد (کلیسا و مسجد دو خیابون فاصله دارن) و باطری لپ‏تاپم هم داره تموم میشه؛ بهتره هر چی زودتر یه کافی‏نت پیدا کنم و این پست رو پابلیش کنم. فعلاً…

*پی‏نوشت: برای خودم هم سخت بود باور نکردن این‏همه جزئیاتی که از سفر تخیلی‏م به دور اروپا نوشتم. اسامی و تاریخ‏ها و کلاً همه چیز ساخته ذهن خودم بود. بی‏شک یه روز که خیلی هم دور نیست، این سفر واقعی رو هم‏راه با هم‏سفری واقعی خواهم رفت. تا اون روز…

۱ دیدگاه »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

  1. حتماً و به زودی خواهید رفت، که ازین خواستن و میسر شدن دیده‏ام. مصمم که باشی به دست‏ش میآوری.
    خوب نوشته شده بود!


دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.