i deserve it

یکشنبه, 15 فوریه at 0:32 | In   | 2 Comments

snail2It s time to travel
It s time to go
It s time for packing little darling
We gonna find another world

Oh cant you see
You belong to me
Its time to travel
It s time to go
All we need is long vehicle

Its time for boarding
So hit the road
Take your tooth brush little darling
Take your language and your hope

Oh cant you see
We have no time for cup of tea

Its time to travel
Its time to go
All we need is long vehicle


Long Vehicle by Emir Kusturica & The No Smoking Orchestra

چشم‏هایی که فکر می‏کنند

جمعه, 13 فوریه at 13:28 | In   | 2 Comments

از همون روز اولش همین جوری بود. اصلن وضعیت دیگه‏ای قابل درک نبود برام. فکر می‏کردم همه مثل من فکر می‏کنن، هنوز هم چنین تصوری دارم حتی. کل قضیه همین نوع برخورد من با فیلم‏ها و کتاب‏هایی بود که می‏دیدم و می‏خوندم. تو این فیلم‏ها و کتاب‏ها اغلب، وقایعی اتفاق میفتاد و دیالوگ‏هایی رد و بدل میشد که منو اگه نگم ساعت‏ها، برای چند ثانیه‏ای به فکر وامی‏داشت. با خودم می‏گفتم آخه چی‏جوری ممکنه بشری بتونه چنین اثری رو خلق کنه و همین جوری عادی میون ما ها راه بره، بی هیچ فرقی. یا حتی دغدغه‏ام شده بود این که چطور میشه افرادی فلان فیلمُ دیده باشن و فلان کتاب رو هم خونده باشن، اما هنوز همون آدم‏های قبلی باقی موندن. آخه چرا؟… اینجوری یه حس عجیبی بهم دست میده که انگار اون اثر به هدر رفته و مصرف کننده‏هاش فقط اونو مصرف کردن، نه بیشتر. آخه تو چی‏جوری می‏تونی اون مونولوگ کذایی رو شنیده باشی و همون آدم قبلی مونده باشی؟ مگه میشه بعد سی سال که از ساختن اون فیلمه می‏گذره، آدما هنوز نتونستن مسالمت‏آمیز زندگی کنن. آخه مگه مشکلشون حل نشد بعد دیدن اون سکانس‏ها و حرف‏ها. نکنه همه سنگ شدن اینجا؟

می‏ترسم. می‏ترسم که نکنه خود نویسنده‏هه و کارگردانِ هم همون آدم قبل کار مونده باشن. یعنی ممکنه اون‏ها هم فقط تا لحظه خلق اثر درگیر مونولوگ‏ها و دیالوگ‏های تاریخیشون بودن، و بعد از اجرای کار، همون احساس رها شدن از اثر بهشون دست داده و … تموم. نکنه حتی اون کارگردانِ و نویسنده‏هه هم فقط چون میدونسته اثرش پر فروش میشه و از درد مردم با خبر بوده، دست گذاشته رو مسائل مورد علاقشون.

ولی خُب، کی اهمیت میده. مهم اینه که هنوز هم میشه زندگی کرد با همه حرف‏هایی که این آدم‏ها زدند و گاهی از روی عمد نزدند.

I thought of that old joke, y’know, the, this… this guy goes to a psychiatrist and says, “Doc, uh, my brother’s crazy; he thinks he’s a chicken.” And, uh, the doctor says, “Well, why don’t you turn him in?” The guy says, “I would, but I need the eggs.” Well, I guess that’s pretty much now how I feel about relationships; y’know, they’re totally irrational, and crazy, and absurd, and… but, uh, I guess we keep goin’ through it because, uh, most of us… need the eggs

(+)

اندر ژانر شِکر خوردن

چهار شنبه, 11 فوریه at 23:40 | In   | Leave a Comment

ژانر: اون‏هایی که بعد از به هم زدن رابطه و یه مدت تنهایی کشیدن، کارشون این میشه که مرتب آنلاین بشن و تو قسمت status message مسنجر چیزهایی رو خطاب به در بنویسند که دیوار بشنوه. و البته که اصلاً مضمون این نوشته‏ها بیان تنهایی و بی‏کسی و درمذمت عشق نیست ها!

the double life of mine

جمعه, 6 فوریه at 1:26 | In   | 4 Comments

هیچ خصومتی در کار نبود اون اوایل. بعدها هم خصومتی نبود تو کار حتی. فقط این بود که من می‏خواستم کنترل کنم، که دست خودم باشه که چه وقت‏هایی با کیا حرف بزنم، رابطه داشته باشم و یا اس‏ام‏اس بزنم و چت کنم و کامنت‏بازی کنم با دوست‏ها و بقیه. همین…
دیروز از این پسره تقریباً نه، تحقیقاً 12 تا میسد‏کال روی گوشیم افتاده بود و موقع تمام اون زنگ زدن‏ها و پشت خط موندن‏ها من دقیقاً کنار گوشیم نشسته بودم و در هوشیاری کامل، ولی راستش اصلاً تو اون لحظه حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. این اتفاق کم اتفاق نمیفته ها! خیلی وقت‏ها پیش میاد که من نه جواب اس‏ام‏اس و نه زنگ‏های دوستام رو نمیدم و اگر حوصله داشته باشم – تکرار می‏کنم، اگر – بعداً باهاشون تماس می‏گیرم و یه خالی‏ای می‏بندم که مثلاً سایلنت بوده و غذام رو گاز بوده و از این حرف‏ها. اینجوری در واقع روابطم رو محدود می‏کنم به حوصله داشتن‏ها و تو مود بودن‏هام. واقعیت اینه که طرفم هم اینجوری راحت‏تره، چون با بی‏حوصلگی من مواجه نمیشه و با میل خودم باهاش حرف می‏زنم.
البته، این‏ها که گفتم فقط محدود میشه به روابط غیر رو در رو. در واقع توی رابطه‏های فیس‏تو‏فیس من هیچ برگ برنده‏ای ندارم، یه بازنده تمام عیارم! قانون و معیارم میشه طرف مقابل و اون میتونه تا حد امکان و حتی خیلی بیشر به وقت و اعصاب من گند بزنه و از هم‏صحبتی با بهترین دوستش لذت ببره. اصلن کنترل و افسار مکالمه و دیالوگ‏ها رو به کلی از دست میدم و دودستی میدمش به طرف.
الان که اینا رو نوشتم دارم نتیجه می‏گیرم که احتمالاً یکی از دلایل علاقه بی‏اندازه من به این دنیای سایبر و مجازی‏جات لعنتی هم شاید همین طفره رفتن از روابط فیزیکی و رو در رو باشه که من هیچ شانسی برای کنترولشون ندارم. اینجا، یعنی مجازستان، حد و حدود روابط رو دقیقاً می‏تونم حفظ کنم و حتی آدم‏ها هم اینجامنطقی‏ترند – و شاید مجبورند که باشند – و درک می‏کنند که من مثلاً چه وقت‏هایی حوصله دارم و کِی نه. اگر هم درک نکنند که باز هم همیشه راه‏های بازدارنده‏ای برای ignore کردن و invisible بودن و بی‏خیالی طی کردن هست تو این فضا. برا همینه که عاشق اینجا شدم دیگه!
تو وبلاگ‏نوشتن و خوندن هم همین رویه رو دارم. هیچ عامل خارجی منو مجبور به نوشتن نمیتونه بکنه وقتی که حس نوشتن و نوشته‏شدن ندارم، و علی‏رغم اینکه همه نوشته‏های دوستانم رو می‏خونم، هیچ وقت کامنتی رو از روی تعارف‏بازی و برخلاف میلم نذاشتم تا حالا – شاید یه چند تایی – و اگه اصطلاحاً نظرم نیاد خُب نیومده دیگه. کاریش نمیشه کرد. امیدوارم بقیه هم درک کنند.
خلاصه که خودخواهی هم عالمی داره و به قول شاعر، هوای حوصله ابری است.

عنصر معلوم‏الحال

پنجشنبه, 29 ژانویه at 16:01 | In   | 3 Comments

1

زندگی تکرار دیر شدن‏ها و نرسیدن‏هاست؛

زندگی از پی هم آمدن نیامدن‏ها و در کف ماندن‏هاست؛

زندگی توالی لوبیا خوردن‏ها و گوزیدن‏هاست.

2

هر کسی این حقُ داره که هر از چند گاهی به شدت غیر قابل تحمل بشه؛

اما خُب، توقف تو این وضعیت جایز نیست؛

حتی شما دوست عزیز.

3

تا حالا توجه کردین که بعضی‏ها کلاً چقدر ماجرا و اتفاقات جالب برشون پیش میاد؟ یعنی نه اینکه خودشون بخوان این اتفاق‏ها بیفته براشون ها، اصلاً اینها پا به هر جایی که میذارن انگار محیط اطراف درجا شناساییشون می‏کنه و شروع می‏کنه به ماجرا-سازی براشون. اوایل فکر می‏کردم که فقط قدرت بیان و تواناییشون تو شاخ و برگ دادن به قضیه‏س که اون‏ها رو برای من جالب جلوه میده، اما تازگی‏ها به این نتیجه رسیدم که انگار حجم اتفاقات و غیرمترقبه‏های زندگی اینها به مقدار قابل ملاحظه‏ای بیشتر از بقیه‏س و زندگی روی یکنواختش رو کمتر به این جماعت نشون میده.

4

مثَل این دنیا مثل اون جزوه کپی‏شده بدخط و نه چندان شکیل درس ماشین‏آلات ساختمانی می‏مونه که تو شب امتحان ارزش طلا و بلکه بیشتر داره برای سر به هوایی مثل من، و ارزشش میشه کمتر از هر مکتوب دیگه‏ای، به فاصله تنها یک ساعت بعد از امتحان.

5

امروز چه دلتنگم

از جنس تکاپوی مصنوعی فواره

در حاشیه تکرار…

*پی‏نوشت: از اين مدل مردها كه بودنشان خوب است به عنوان عنصر مطلوب. نه چيزي بيشتر.(+)

- خواستم بگم نقش من هم تو خیلی جمع‏ها از همین عنصر مطلوب بالاتر نمیره.

جانا روا نباشد خون‏ريز را حمايت

شنبه, 17 ژانویه at 20:25 | In   | 7 Comments

از غزه نمی‏نویسم؛

نه برای آنکه برایم مهم نیست؛

نه برای آنکه دیگر انسان نیستم؛

نه برای آنکه برایم عادی شده این خبرها؛

به همین دلیل ساده که از افغانستان نمی‏نویسم، از عراق نمی‏نویسم، از نیجریه و کنگو و پاکستان نمی‏نویسم.

نمی‏نویسم تا یادم نیفتد که می‏توان حتی از درد شنیدن این دردها مرد، و حرجی نیست بر آنکه بمیرد.

نمی‏نویسم تا نشوم مثل انبوهی که می‏نویسند، و فقط می‏نویسند. نه بیشتر.

نمی‏نویسم تا منتی نباشد و اگر روزی آنها هم از ما ننوشتند، بی‏حساب باشیم.

این دِ مود فُر لاو

جمعه, 16 ژانویه at 19:44 | In   | 1 Comment

1

خوب اینکه تو هیچ مود خاصی نباشی دلیل نمیشه برا ننوشتن، حتی دلیل قانع‏کننده‏ای برای انجام دادن یا ندادن هیچ کار دیگه‏ای هم نیست. همین الان این آهنگ ویکتور خارا که داشت پخش میشد رو عوض کردم که مبادا دچار مود خاصی بشم و از این تعلیق خودخواسته‏ای که توش هستم بیرون بیام یه وقت، همون مارک نافلر و سوپرترمپ کافیه فعلاً برام. عرض می‏کردم خدمتتون که همین چند وقت پیش بود که تصمیم گرفتم از ویندوز و کلاً مایکروسافت‏جات دل بکنم و یه مدت آزاده باشم، از نوع لینوکس‏ایش. خوب اوبونتو هم که آماده بود برا دانلود و من هم تجربه چند ماه کار باهاشو داشتم دو سال پیش، این شد که نصبش کردم و یه مقدار ور رفتم باهاش و از این حرف‏ها. اما خیلی حال نکردم، تا همین هفته که فرصت شد تا تو سایت دانشگاه وصل شم به نت و آپدیت کردم اوبونتو رو و کلی پکیج باحال نصب کردم روش. خداییش خیلی حال میده لینوکس بازی و این کلاً زندگی آزاد. خوب شکی نیست که جرقه اولیه مهاجرت به لینوکس در من دو سال پیش زده شد و دلایل اصلیش، یکی کنجکاوی و تجربه تجربه‏های جدید بود و عامل دیگه‏ش هم ادای گیک‏بازی و کم نیاوردن پیش این و اون بود. اما الان علاوه بر این‏ها، تجربه خسته‏کننده ویستا و کندی بی‏شرمانه سیستمم هم اضافه شده. در حال حاضر که این پست رو از اُپن‏آفیس می‏نویسم و فایرفاکس لینوکسم هم کاملاً با نسخه ویندوزیش سینک شده، بیشتر از قبل امیدوار شدم به این سیستم‏عامل. باگ‏های سیستم هم خیلی کمتر شده نسبت به ورژن 6.8 و 7.4 و شناخت سخت‏افزارش در حد تیم‏ملی خوب شده. خلاصه که انتحاب نهایی می‏مونه تا اومدن نسخه انقلابی 9.4 و همچنین ویندوز 7 که ظاهراً چیز خوبی خواهد بود. فعلاً تا اون وقت ترکیب ویستا و اوبونتو رو عشق است.

حال کردین آی‏تی نویسی رو؟!

دنیا رو چه دیدین، شاید اصلن زدم در اینجا رو تخته کردم و شدم آی‏تی نویس. آره به مولا! مگه کاری داره ترجمه دو تا مقاله از لایف‏هکر و تک‏کرانچ و گیزموندو و انگجت و الخ.

راستی، مک-او-اس رو هم یادم باشه یه فرصت امتحان کنم حتماً. پولمون نرسید یه مک‏بوک بخریم که، رو همین سیستم شنیدم میشه مکینتاشی بود حتی! درسته که اصولاً مک‏بازها خیلی کارشون درسته، ولی مگه من چی کم دارم ازشون؟

* تا یادم نرفته بگم که یکی از نکات اعصاب‏خردکن نقل مکان به لینوکس، همین شورت‏کات‏ها است. مخصوصاً برا یکی مث من که موس‏ش هیچ وقت باتری نداره و با کیبورد زندگی می‏گذرونه، خیلی سخته سازگاری با محیط جدید.

2

فرصت کوتاه بود و سفر جان‏کاه

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت…

one of these days

شنبه, 3 ژانویه at 1:03 | In   | Leave a Comment

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی / که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای هی وای بر من

کدوم تو، کدوم من. از اولش هم تو من بودی و من تو. شاید هم اصلن … ولش کن. کی اهمیت میده

تو کجایی تا شوم من چاکرت، نوکرت، اصلن هر چی… حدی‏ست حُسن را و تو از حد گذشته‏ای

لعنت به هر من بی تو، تنها … تنها … رقصیدم

گاد بلس آس، ایف در ایز اِ گاد

* پی‏نوشت: خسته‏ام، یه مدت می‏استراحتیم.

greader

ویش‏لیست امسال

جمعه, 26 دسامبر at 16:10 | In   | 1 Comment

سلام آقای بابانوئل، خوبین ایشالا؟ دماغتون چاقه؟

راستش مزاحم شدم خدمتتون عرض کنم که بنده علی‏رغم تمام تلاشی که جماعت بزرگ‏سال برای دروغ جلوه دادن شما می‏کنند و تبلیغات غلط آنها، اعتقاد راسخی به وجود شما و حتی خیلی از افسانه‏های پیرامونتان دارم.

بنابراین، عاجزانه خواهشمندم که در این سال نوی میلادی که چیزی به شروعش نمانده یک سری به آن کیسه جادویی خود زده و به این wish list ما یک سروسامانی بدهید. نیازی نیست به خودتان زحمت بدهید، 3 تا از مهمترین درخواست‏هامو اینجا ذکر می‏کنم، فعلاً این‏ها رو برآورده کنید تا بعد…

Canon PowerShot G10

g10

Apple iPhone

apple-iphone-3g

Western Digital My Passport 400 GB

wd-mypassport

ارادتمند شما،

محمد. ف.

ای خاطره‏ات پونز، نوک‏تیز ته کفشم

یکشنبه, 21 دسامبر at 1:12 | In   | 5 Comments

1

- اگر عاشق کسی شوی چه می‏کنی؟

- طرحی از او می‏کشم و مطمئن می‏شوم که به آن شبیه شود.

- کدام شبیه شود؟ آن طرح؟

- نه، آن شخص.

برتولت برشت

2

اینکه بنده مدت زیادی شیفته و دلداده‏ی انواع اتوموبیل بودم و مجله‏ی ماشین‏م ترک نمیشده روزگاری رو انکار نمی‏کنم. هنوز هم با دیدن یه ماشین جدید با طراحی دل‏چسب، دامنم از دست میره حتی! اما نکته همین جاست که اینجانب کوچکترین علاقه‏ای به روندن هیچ ماشینی نداشته و ندارم و در طول این 4 سالی که از گرفتن (اجباری) گواهینامه‏ام میگذره تا حالا شاید 50 کیلومتر مجموعاً رانندگی نکرده باشم، تازه اون هم با ماشین دنده اتوماتیک. اشتیاق برادرم برای بردن ماشین حتی در مسافت‏های خیلی کوتاه متعجبم می‏کنه. اما من با وجود اینکه مخالفتی با ماشین بردنم نبوده و نیست، هیچ تمایلی به رانندگی ندارم. آرامش و ماجراجویی‏ای که تو پیاده‏روی و بعضاً نقلیه‏جات عمومی هست رو با استرس و دردسر ماشین شخصی بردن عوض نمی‏کنم.

3

اصلاً حکمت این پلی‏مود شافل هم شاید این بوده که کمی ادویه‏ ماجراجویی به ذائقه موسیقایی تو فریزر مونده این روزهای من اضافه کنه. شده آهنگ‏هایی رو که دو سال تمام مثل جوب سر کوچه بی اعتنا از روشون رد میشدم رو به همین حالت تصادفی که تو پلیرم گوش دادم یک دل نه دو دل عاشق کشف‏نشدگی اون‏ها شدم.

خوب البته جالبی این تصادفی‏ها هم این میشه که وقتی داری پرواز می‏کنی با کلاسیک‏جات باروک و دست (سر) از پا نمی‏شناسی، یه دفه میره رو ترک «نشکن دلمو» جناب چاووشی که صرفاً به یاد نوستالژی‏های خوابگاهی هنوز از تو پلیرت پاک نشده و خلاصه که از عرش با مخ میاردت پایین.

4

تا اومدم به خودم بجنبم، دیدم تو عمل انجام نشده قرار گرفتم.

5

“با دیدن اون صحنه بود که زندگی من وارد جریان تازه‏ای شده و از اون به بعد تصمیم گرفتم…”

این جمله و امثال این، مدت‏ها منو مشغول به خودش میکرد وقتی زندگی نامه یه نفرو می‏خوندم یا کسی خاطره‏ای تعریف میکرد برام. همیشه این خودم به اون یکی خودم میگفت مگه ممکنه آخه یه نفر فقط با دیدن یا شنیدن یا کلاً درک یه حادثه، جریان زندگیش عوض شه و تأثیر اون اتفاق به حدی باشه که تا آخر عمرش از یاد نبرش.

اما چند وقتی میشه که با اطمینان میگم این‏ها مشتی چرند و توهمات افراد بیشتر نیست. در تصمیم‏گیری‏های کلان و تغییر عقیده‏های بزرگ ما حتماً اگر بگردید حداقل ده‏ها عامل مختلف دست‏به‏دست هم میدن و ممکن نیست که شما به همین راحتی یک عامل یا حادثه رو جرقه رفتار‏های بعدی‏تون بدونید. نکته جالبش اینجاست که افراد همیشه از میون اون ده‏ها عامل، فقط یکی رو که از همه باکلاس‏تره و باعث بالا بردن شأن اجتماعیشون میشه رو ذکر میکنن. و تو هم از همه جا بی‏خبر، چه فکرها که نمی‏کنی و چه کردیت‏های بیخودی که به اون‏ها نمیدی.

6

هرگز نمی‌دانم عقيده‌ام درباره يك موضوع چيست مگر زمانی كه نوشته‌ خودم درباره آن موضوع را بخوانم.

ویلیام فالکنر

7

خود من یکی از عوامل (غیر) مجاز پخش همین نقل‏قول‏ها بودم و هستم هنوز. اون روزها با اس‏ام‏اس، این روزها وبلاگ و الخ. اصلن یه جورایی حال می‏کنم باهاشون، انگار که کنسانتره و افشره‏ی زندگی یه نفر باشن که مفت دست تو رسیدن. و من معتقدم نقل‏قول‏ها اختراع نیستند که بشه ثبتشون کرد، در واقع یه کشف محسوب میشن که فقط در همون لحظه، متعلق به گوینده‏شون هستند و بعد از اون هر کسی میتونه به هر نحوی ازشون استفاده کنه.

8

بر سر آنم که گر ز دست برآید / دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد / دیو چو بیرون رود فرشته درآید

حافظ

9

اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه…

10

این هم برای رفع کنجکاوی اون یه نفر:

mf-pc

برگه‌ی قبلیبرگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.